تبليغاتX
دلنامه های پرنیان مجنون - خدایا! من بی تو هیچم! هیچ...!!!
دلنامه های پرنیان مجنون © ParnianeMajnoon.BlogFa.Com
دلنامه های پرنیان مجنون
خدایا! مرا به خودم وامگذار! که بی تو تنهای تنهایم!

گاهی ما آدم ها توی گذران روزمرهء زندگیمان ناگهان با چیزی برمی خوریم که کاملا" متحول و شگفت زده می شویم! آن چیز می تواند هر چیزی و هر کسی باشد! حتی چیز معمولی که بارها با آن مواجه بودیم و خیلی راحت از کنارش گذشتیم! اما چرا یکدفعه آن چیز باعت تغییر و دگرگونی تو می شود؟! باعث تلنگری عجیب به روح و وجودت می شود؟!...

همهء عجیب بودن آن بر می گردد به موقیعت و زمانی که ابراز می شود! برمی گردد به خواسته هایی که در آن زمان به دنبالشان هستی!...

و حالا این اتفاق عجیب برای من افتاده است! و من کاملا" بهت زده و گیج از این تلنگر...!!!

واقعا" نمی دانم چه چیزی باید بگویم؟! چگونه ابراز کنم؟! شاید هم می دانم، اما می خواهم که تنها و تنها از برای خود نگهش دارم! چرا که نشانه ای زیبا و عظیم از خدای مهربانم است!...

« شخصی در خواب خودش را در صحرایی می بیند، كه صحرای زندگی او بود! همهء صحنه های زندگیش از جلوی چشمانش رد می شدند و در همهء آن صحنه ها  2 رد پا بر روی شن های صحرا وجود داشت! یكی رد پای خودش و دیگری رد پای خدا...!

ناگهان چند صحنه از صحنه های سخت زندگیش را می بیند كه فقط یک رد پا در آن وجود داشت!!

از خواب كه بیدار می شود، می نشیند و با خدایش راز و نیاز میكند كه: ای خدا! مگر تو وعده نداده بودی كه من بندگانم را در تمام مراحل زندگی كمک می كنم و تنهایشان نمی گذارم؟! پس چرا در مشكلات مرا به حال خودم واگذار كردی و تنهایم گذاشتی؟!!

ندایی از آسمان برآمد كه: بندهء من! من در آن صحنه ها تو را در آغوش خود گرفته بودم و حمل می كردم...!!!»

من بارها و بارها با این داستان کوتاه و عمیق مواجه شده بودم! و شاید همهء شما نیز آن را خوانده اید! اما می دانید؛ هیچگاه تا به این زمان از عمر کوتاه خود به مصداق راستین آن نرسیده بودم! شاید قبلا" نمودهای بسیاری از آن می دیدم و آن را به خیال خود درک می کردم، اما حال معنای آن را با همهء وجود می فهمم و همین اعتقاد و ایمانم را محکم تر و راسختر می کند! عشق وجودیم را به پروردگارم فزرون تر می نماید!

زندگی به مانند یک صفحهء تازه و سفید است، که هر روز صبح ما را از خواب بلند می کند، می آورد و می نشاند بر سر راه کلی ماجرا!!!

و حال من به واقع می دانم که اگر با اویی که آن بالا بالاهاست یا که با بازیگوش بغل گوشم، رفیق صمیمی باشم، برایم کلی پارتی بازی می کند! برایم خیلی جاها مخفیانه کمک هایی می دهد که همه را انگشت به دهان می گذارد...!!!

پس حال من دستم را برای همیشه به او می دهم و اینبار با همهء وجود می گویم که:

خدایا! مرا به خودم وامگذار که بی تو تنهای تنهایم! بی تو هیچم...!!!

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند راه به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیاه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیاه شود

بهتر ز داغ مهر نماز!

از سر ریا نام خدا نبردن از آن به

که به زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا! خدا!!

مرا چه غم که شیخ شب در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت مرا ز غم سرشت...!!!

+ نوشته شده در  Sat 7 Oct 2006ساعت 21:34  توسط پرنیان مجنون  |