تبليغاتX
دلنامه های پرنیان مجنون
دلنامه های پرنیان مجنون © ParnianeMajnoon.BlogFa.Com
دلنامه های پرنیان مجنون
خدایا! مرا به خودم وامگذار! که بی تو تنهای تنهایم!

تنها...!

تنها کلمه ای که می شود بر من و هوای غریبانه ام جامهء صفت کرد...!

تنها بودم! تنها راه می پیمودم! تنها نگاه می کردم! و شب نشینی هایم به تنهائیم آغشته بود...!

اکنون نیز تنهایم! تنها می نویسم! تنها می نوازم! تنها می خوانم! و تنها صلیب سنگین زندگی را بر دوش می کشم...!

من نیز مسیح تنهایی زندگی خویشم! به تنهایی خداوند مهربانم...!

با اینکه سرآغاز فصل سرسبزی و زندگی است، اما اکنون نالهء خرد شدن پیکر مردهء صدها برگ ناامید، تنها صدای خردشدن تن ها...، تنها صدایی است که حکایت از تنهائیم دارد...!

بی هدف قدم برمی دارم! با پاهایی که حتی با یکدیگر غریب اند، و دستانی که همیشه در خوابگاه عدم و تاریک جیب هایم آرمیده اند و به کابوسی چنان گرفتار...!

چند تار مو سوا از باقی مردگان، طغیان منشانه روی پیشانیم آرام می خزند!!!

حتی خداوند هم غرق در تنهائیم می شود! زندگی روی گونه هایم آرام می خزد! راه می روم، با گام هایی بی معنی! پاهایم دیوانه وار می لرزند...!

خندهء کودکی، به ژرفای سکوت یک دیوانه، به دردناکی ناله های یک زن تازیانه خورده و به سوزناکی فرو رفتن دشنه ای از پشت بر قلب قهرمان افسانه هایم در برابرم نمایان می شود...!

چشم های خسته از بیداریم را آرام و به رسم روزگاران می چرخانم! صورت کودکی زشت در برابرم نمایان می شود! و چه زیباست!! حتی زشت ترین کودکان هم زیبایند...!

چند ثانیه از گذر سرد عمرم را با نگاه تمسخرآمیز آن کودک هم بستر می کنم، ولی نگاهم تلخی هیچ نگاه دیگری را نخواهد چشید...!

باز می گذرم! چرا که برای گذشتن آفریده شده ام...!

آسمان سرخ غروب، برگ های به خون غلتیدهء سرخ، پائیزی سرخ...! ولی هیچ یک به سرخی اندوهی که در قلب نهفته دارم، نخواهد بود...!

غروب برایم نوید اندوهی بیشتر می دهد! و خورشید؛ که هیچ گاه نگاهی در من نیفکند و من نیز در او، آرام آرام، به آرامی یک عمر بی حاصل خود را پشت دوردستان در افقی مبهم پنهان می کند! گاهی می اندیشم که قصد بازی با مرا دارد، و شاید فریب...!! هر روز که تنهایی مرا به نظاره می نشیند دلش به رحم آمده آهنگ رهانیدم را می کند! خود را آرام آرام به افق می کشاند تا به دنبال او راهی شوم! بی خبر از اینکه مرا دیگر پای رفتن نیست...!

آری! هر غروب به امید نجات من از بند تاریک تنهایی، خود را به گوشه ای می کشد و پاسی از گذرش را برایم منتظر می ماند! بی آنکه خبری از من باشد! پس خسته از اندوه من به خوابی زجرآور می رود! کابوس مرا می بیند! و هر صبح به امید رهانیدم از این بند برخاسته، و به آرامی رفتنش باز می گردد...!!!

ولی آیا نمی داند که من محکومم...؟؟؟!! محکوم به سکوت...! تنهایی...! و بیداری...!

او دیگر رفته است! و مرا در تاریکی شب، بیدارتر از همیشه، تنهاتر از هر زمان رها کرده است...!

همچنان قدم برمی دارم!! خسته تر و بیدارتر...! همه در خوابند...!

تمام مردگان! تمام سلاخان! تازیانه زنان...! و تنها تازیانه ای که من اکنون سنگینی و دردناکیش را بر پشت خونین خویش حس می کنم، تازیانهء اندوه است؛ که بیداری با شدتی هر چه تمام، و به سنگینی انتقام شیاطین می نوازد...!!!

 

من يک رهگذرم!

خسته و تنها

گمشده در وادی غربت

تشنه لب، بيجان و بیرمق!

در پيش رويم سرابی بيش نيست

به پيش میروم، به اميد "اميد يافتن"

جرعهایی صفا، صميميت و محبت

اما...! سرابی بيش نيست!

ره پيش روی، آکنده ز خار و خاشاک

خارهای نامرادی و بیوفائی

آزار دهندهء دلهای خسته و خونين

بر جای مانده در ره دلتنگی

رد پای محبت و دوست داشتن

اما...! گنگ و نامفهوم!

در وادی تنهائی، قطره ایی اشک...!

تنها مونس و همدم تنهائی

چکيد، بر خاک رفت، ناپديد شد

و باز هم...! من هستم و اين ره بی پايان

خسته و تنها

گمشده در وادي غربت

تشنه لب، بيجان و بی رمق

بدنبال جرعه ائی... عشق!!!
+ نوشته شده در  Mon 12 Mar 2007ساعت 18:7  توسط پرنیان مجنون  |