گاهی ما آدم ها توی گذران روزمرهء زندگیمان ناگهان با چیزی برمی خوریم که کاملا" متحول و شگفت زده می شویم! آن چیز می تواند هر چیزی و هر کسی باشد! حتی چیز معمولی که بارها با آن مواجه بودیم و خیلی راحت از کنارش گذشتیم! اما چرا یکدفعه آن چیز باعت تغییر و دگرگونی تو می شود؟! باعث تلنگری عجیب به روح و وجودت می شود؟!...
همهء عجیب بودن آن بر می گردد به موقیعت و زمانی که ابراز می شود! برمی گردد به خواسته هایی که در آن زمان به دنبالشان هستی!...
و حالا این اتفاق عجیب برای من افتاده است! و من کاملا" بهت زده و گیج از این تلنگر...!!!
واقعا" نمی دانم چه چیزی باید بگویم؟! چگونه ابراز کنم؟! شاید هم می دانم، اما می خواهم که تنها و تنها از برای خود نگهش دارم! چرا که نشانه ای زیبا و عظیم از خدای مهربانم است!...
« شخصی در خواب خودش را در صحرایی می بیند، كه صحرای زندگی او بود! همهء صحنه های زندگیش از جلوی چشمانش رد می شدند و در همهء آن صحنه ها 2 رد پا بر روی شن های صحرا وجود داشت! یكی رد پای خودش و دیگری رد پای خدا...!
ناگهان چند صحنه از صحنه های سخت زندگیش را می بیند كه فقط یک رد پا در آن وجود داشت!!
از خواب كه بیدار می شود، می نشیند و با خدایش راز و نیاز میكند كه: ای خدا! مگر تو وعده نداده بودی كه من بندگانم را در تمام مراحل زندگی كمک می كنم و تنهایشان نمی گذارم؟! پس چرا در مشكلات مرا به حال خودم واگذار كردی و تنهایم گذاشتی؟!!
ندایی از آسمان برآمد كه: بندهء من! من در آن صحنه ها تو را در آغوش خود گرفته بودم و حمل می كردم...!!!»
من بارها و بارها با این داستان کوتاه و عمیق مواجه شده بودم! و شاید همهء شما نیز آن را خوانده اید! اما می دانید؛ هیچگاه تا به این زمان از عمر کوتاه خود به مصداق راستین آن نرسیده بودم! شاید قبلا" نمودهای بسیاری از آن می دیدم و آن را به خیال خود درک می کردم، اما حال معنای آن را با همهء وجود می فهمم و همین اعتقاد و ایمانم را محکم تر و راسختر می کند! عشق وجودیم را به پروردگارم فزرون تر می نماید!
زندگی به مانند یک صفحهء تازه و سفید است، که هر روز صبح ما را از خواب بلند می کند، می آورد و می نشاند بر سر راه کلی ماجرا!!!
و حال من به واقع می دانم که اگر با اویی که آن بالا بالاهاست یا که با بازیگوش بغل گوشم، رفیق صمیمی باشم، برایم کلی پارتی بازی می کند! برایم خیلی جاها مخفیانه کمک هایی می دهد که همه را انگشت به دهان می گذارد...!!!
پس حال من دستم را برای همیشه به او می دهم و اینبار با همهء وجود می گویم که:
خدایا! مرا به خودم وامگذار که بی تو تنهای تنهایم! بی تو هیچم...!!!
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند راه به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیاه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیاه شود
بهتر ز داغ مهر نماز!
از سر ریا نام خدا نبردن از آن به
که به زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا! خدا!!
مرا چه غم که شیخ شب در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت مرا ز غم سرشت...!!!
خوابیده ام در خلوت شب هایم! در تاریکی نمور احساسم! همه جا سکون، همهء امتدادها در مبهم ترین روزنه منتظراند؛ توهم فوران می زند، و امروز، روز دیگریست...!
بیدارم کن! از این خواب قدیمی غافلان، تا سحرم را با جرعه ای از نام تو آغاز کنم و روزه بگیرم، روزهء نور، روزهء انتظار، روزهء صبر...!
پس روزهء مرا جزوء روزه داران حقیقی قرار ده! و تردید را از عبادتم بستان! و آن را جزوء عبادت کنندگان صمیمی ات قرار بده! هر چند که در خبط و عصیان غوطه ورم، به متحولی این روز جرمم را ببخش!
باشد که قلب چرکینم از رحمانیت تو صیقل یابد و زمستان دلم در "شهر مبارک رمضان" تو بهاری شود! ای معبود جهانیان...!!!
ماه رمضان هم آمد! راستش این ماه یک جورایی است! حالتی در آن است که نمی شود آن را توصیف کرد! سخت است! باید هر کسی خودش لمس کند، تا بفهمد مزه اش چیست؟!
آن سحر بیدار شدن هایش، بی خوابی هایش، گشنگی هایش، تشنگی هایش، دعاهای هنگام سحر و افطار، ربنائی که می گوید و در آن هنگام موی را به تنت سیخ می کند، و به میهمانی خدا رفتن!! همه و همه برای خودش دنیایی دارد...!
وای خدای من! به راستی این ماه چه ذوق و شوقی را با خود دارد! چه نور و برکات و احساس های پاک خدایی را همراه خود می آورد!
هر سال قبل از اینکه ماه رمضان آغاز شود، ذوق و شوق زیادی دارم! از اینکه ماه رمضان نزدیک می شود، از اینکه مهمانی بزرگ خدای مهربانم شروع می شود، از اینکه حداقل یک ماه از ماه های سال را گناه و معصیت کمتری انجام می دهم و حداقل پیش خدای مهربانم روسفیدترم، از اینکه در هر قدمم عبادت است، از اینکه همهء سعی خود را بیش از پیش می کنم تا از کوچکترین گناه به دور باشم، از اینکه به خدای مهربانم نزدیکترم، از اینکه خدای مهربانم میزبان من خواهد بود، از اینکه لحظهء خوش افطار را باز تجربه می کنم، از اینکه شب قدر دیگری را باز در پیش خواهم داشت...!!!
آری! از همهء این زیبائی ها خوشحال می شوم و در پوست خودم نمی گنجم! آنقدر شاد می شوم که چند روز پیش از آغاز ماه به استقبالش می روم و روزه می گیرم! هیچگاه از اینکه باید 30 روز تمام، مدت زیادی گرسنه و تشنه بمانم گله مند و شاکی نبودم! چرا که هیچگاه احساس تشنگی و گرسنگی را احساس نکردم! آنقدر غرق در شادی های این ماه می شوم که حد ندارد! ماه رمضان از کودکی برایم خاطره های زیادی را در ذهنم باقی گذاشته است! خاطره های قشنگی که هر سال تکرار می شود و مرا مشتاق تر می کند:
دو روز قبل از ماه رمضان که روزه می گرفتم...!
سحری های ماه رمضان که در خانوادهء ما همیشه پر از شادی است! چقدر بابایی سر به سرمان می گذارد، وقتی می خواهد بیدارمان کند، و چقدر شیطنت می کنیم...!
وقت نماز صبح که خانوادگی با هم پشت بابایی نماز می خوانیم و عرش دنیا را سیر می کنیم...!
روزهای ماه رمضان که پر است از لذت خواندن کتاب آسمانی خدای مهربانم، ذکرهای شیرینی که می گویم، نمازهای خالصانه ای که با لب های خشک خودم می خوانم...!
روزهایی که در کنار دوستانم و استادان زندگیم به فراگیری بیشتر قرآن خدای مهربانم و احکامش می پردازم! روزهایی که همیشه صدایم و ذریهء ائمه بودنم برایم بیش از پیش دردسر می شود که باید من هم حتما" هر روز این ماه را همراهیشان کنم و با آنها بخوانم...!!!
وای! این قسمت خاطراتم برایم از همه قشنگتر است که همیشه در ماه رمضان برای اینکه سر به سر دوستان و خانواده و همکلاسی های خودم بگذارم، دائما" اعلام ساعت می کردم و دقیق به آنها می گفتم که چقدر به افطار مانده است: از الان دقیقا" 4 ساعت و 25 دقیقه و 7 ثانیه به افطار باقی مانده است!!! بیچاره ها با این اعلام ساعت های من اگر گشنه نبودند، گرسنه می شدند و احساس ضعف می کردند...!
یک ساعت قبل از افطار همیشه خانه بودم و با خواهر و مامانی سفرهء افطار را می چیدیم! همیشه با خواهر جان سر تزئین سفرهء افطار دعوا داشتیم و کل کل می کردیم! چه چیزهایی که در سفره نمی گذاشتیم: 3 نوع خرما (خرمای سیاه، رطب، خرمای خشک)، 2 نوع پنیر (تبریزی و خامه ای)، کره، چند نوع مربا، خامه، حلوا شکری، بامیه و زولبیا، انواع نان(لواش، سنگک، بربری، بربری فانتزی، نان شیرینی، نان تست، نان روغنی)، شیر، چایی، آبمیوه، سبزی، سالاد، سوپ، غذا و یک قرآن کوچولو با یک کتاب دعای کوچولو...! همیشه بابایی از اینکه این همه خوراکی توی سفرهء افطار می گذاشتیم، ناراحت می بود و به همهء ما می گفت: مگر سفرهء افطار نیست؟! مگر نیستند کسایی که همین نان و پنیرش را هم ندارند؟! چرا اینقدر...!!!
همیشه سر سفرهء افطار همهء خانواده جمع هستیم! هیچگاه بابایی بیرون از خانه افطار نمی کند! یعنی بابایی اصلا" عادت ندارد بدون خانواده چیزی را بیرون بخورد! بقول خودش عذاب وجدان می گیرد که خودش چیزی را بیرون بخورد و خانواده اش از آن چیزی نخورند! همیشه به بابایی به خاطر این حس خانواده دوستیش افتخار می کنم...!
نزدیک های وقت افطار همه سر سفره می نشینیم و هر کسی در دل خودش دعایی می کند و دعاهای نزدیک افطار را می خواند! وقتی الله اکبر گفته می شود همه با یک خرما افطارمان را باز می کنیم و هر کسی هر چیزی که دوست دارد می خورد! بعد از آن حالا سر این دعوا است که چه کسی سفرهء به این شلوغی را جمع می کند...!!!
وای خدای مهربانم! ماه رمضان چه صفایی دارد! هر سال ماه رمضان پنجشنبه ها و جمعه های آن خانهء اقوام دعوت هستیم و ما نیز همهء آنها را دعوت می کنیم! و این یک سنت برای خانوادهء ما شده است! همهء اقوام دور هم جمع می شوند و با هم افطار می کنند! هر سال بر سر اینکه چه کسی چه روزی دعوت کند، با هم بگو مگو می کنند! طوری می شود که دو هفته قبل از ماه رمضان هر کسی یک روزی را رزرو می کند! همیشه بعد از افطار سریال های تلوزیون را که با هم می دیدم! چقدر شاد بودیم! همه با هم می خندیدیم و لذت می بردیم! چه لحظات خوشی بود...!
شب های نوزدهم و بیست یکم و بیست و سوم برای من بهترین شب ها بودند! شب های قدر، شب های شب زنده داری، شب های راز و نیاز خالصانه و صادقانه با خدای مهربانم، شب های توبه و نیایش، شب های گریه...! در این سه شب به اندازهء همهء سال گریه می کردم و با خدای خودم حرف می زدم! هر سال این 3 شب خانهء دوست مامانی دعوت می بودم! مراسم بزرگی داشت! بزرگی آن تا به این حد بود که 4 هزار زن در یک حسینیهء بزرگ جمع می شدند و اعمال آن شب را انجام می دادند! دوست مامانی همیشه به من لطف داشت! چون صدای خوبی داشتم و قبلا" مداحی کار کرده بودم، دعای جوشن کبیر ان شب ها مال من بود! باید برای آن همه زن مراسم جوشن کبیرش را اجرا می کردم! به قول خودش من این دعا را با یک سوز دلی می خواندم که همه به راستی معنی آن را می فهمیدند و گریه اشان می گرفت! وقت مداحی که می شد، کارها به دوش دوست مامانی که مداح بزرگی هم بود، می افتاد و همهء چراغ ها خاموش می شد و دیگر هر کسی به خودش تعلق داشت و تا آنجا که دلش می خواست اشک می ریخت و با خدای مهربانش راز و نیاز می کرد...!
اما از امسال انگار دیگر لیاقت خواندن آن دعای عظیم و زیبا را برای همهء آن دلباخته های پاک ندارم! انگار دیگر این لطف زیبا و دوست داشتنی از من گرفته شده است...!!!
زمانی که موسیقی ناب و پر اشک مناجات از مساجد پر می گیرد، دست آدم های نیازمند به سوی طلب خدا به آسمان بلند می شود...!
هر کسی که این ماه و قدرش را درک کند، دست دلش را می گیرد و به بازار پر از ذکر و دعای رمضان می آورد...!
خدایا! الها! معبودا! پروردگارا!
نمیدانم لیاقت میمانی تو را دارم یا نه؟! نمیدانم مرا به درگاهت راهی هست یا نه؟! نمیدانم این بندهء گنه کارت را قابل میدانی یا نه؟! نمیدانم میتوانم تو را دوباره فرا بخوانم یا نه؟! نمیدانم ضجه های مرا میشنوی یا نه؟! نمیدانم دوباره مرا میبخشی یا نه؟! نمیدانم...!
اما تو را قسم به حرمت این ماه پر برکت و پر فیض! مرا در این وادی نادانی و ناتوانی بیش از این سرگردان مکن! به من فرصتی دیگر ده تا از کینه، بدی، حب و بغض، بی ایمانی و گناه، خود را پاک کنم! فرصتی دیگر ده تا تو را بیابم...!
خدایا! من میترسم! از تنهائی و از خشم تو میترسم...!
خدایا! مرا در این امواج سرگردانی رهایم مکن! من بنده ائی ضعیف و نادان بیش نیستم! نور و لطفت را از من دریغ مدار...!
خدایا! الها! پروردگارا! معبودا!
میان این همه صفا، دل به دنیا بستم! اما هنوز هم این قلب برای تو جا دارد...!!
یکی سجادهء نیازش را به درگاه احدیتت گسترده و صورتش را غرق گلاب اشک کرده است! یکی به ستاره چینی رفته است، و دست هایش پر از ستاره است! یکی چشم در چشم اشک شمع سقا خانه دوخته است!...
خلاصه هر کسی، با همین چیزهای قیمتی در دسترسش به اینجا آمده است تا بتواند دل خدا را بخرد و ببرد!!!
و من بیدل و خسته، عاشق و آمادهء اوج گرفتن رو به آسمانت میکنم و می گویم:
غم دل با که بگویم؟! که دلدار تویی!!!
خدایا! شرمنده ام...!
عطر سجاده های امام سجاد(ع) همه جا را عطر آگین کرده است! من به کدام سجاده ام دل خوش کنم؟!!
خدایا! وقتی آینهء غیرت در کربلاست! من روبروی کدام صنمی از این دنیا به پیرایش خود بپردازم؟!!
خدایا! با هر اسمی که دوست داری بخر! من حرفی ندارم! فقط بخر...!
ذلیلم و زردم مثل شله زردای نذری مادر جان...! در مانده و سیاهم مثل پیراهن های مشکی تاسوعا و عاشورا...! شرمنده و آشفته ام مثل موهای آشفتهء صحرای کربلا...!
خدایا! قربان عنایتت! بخر معبودا! بخر الها! بخر پروردگارا...!
دست رد به سینهء نیازمند مغفرتت مزن...!!!
خدایا! الها! پروردگارا! معبودا!
رزق ما را از این میهمانی، رحمت و مغفرتت قرار بده...!
و لذّت ما را از هر چه جز رضایت توست برهان...!
و یاد خود را عیش مدام ما بفرما! بهشت هم بی تو برزخ بی روح تکرار است...!
چنان کن که جز حمد تو نگوییم! جز گل وجودت نبوییم! و جز وصل به عشقت نپوییم...!
دست توسل و ریسمان های توکل، بال های پرواز ماست! رشتهء اتصال ما را از خودت جدا مکن...!
و در غرفه های آسمانی، همنشینانی آسمانی برایمان قرار ده...!
رمضان ماه تقریب عاشق و معشوق، هم بر عاشق و هم بر معشوق مبارک بادا...!!!
پرنیان مجنون از خدای مهربانشان قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز را خواستار است و از حضرت حق عاقبت به خیری دو دنیا را برای شما آرزو می کند!!!
و پرنیان مجنون تنها یک خواهش از شما عزیزان دارد : در نیایش هایتان، در هنگام سحر، بر سر سفرهء افطار از او هم یادی کنید و التماس دعای او فراموشتان نشود...!!!
و در آخر:
اَللّهُمَ عَجِل لِوَلیکَ الفَرَج...