باز فصل خزان آمده است! باز فصل برگ ریزان آمده است! باز ماه مهر آمده است! ماهی که زیباست؛ با برگ ریزانش، خش خش درختاش، نم نم بارانش...!
ماه مهر؛ ماه مهر و محبت است! ماه درد دل و صحبت است! ماه صفا و صمیمیت است! ماه مهر ماهی است که آغاز باران است! آغاز شب های بلند با مهتاب است...!
اما افسوس که ماه مهر ماه از یاد رفتن خاطره هایی به رنگ سبز است! خاطره های سبزی که در این ماه از یاد می روند و به رنگ زرد در می آیند!!!
مهر آمده و قلب من هم به رنگ خزان شده است! مهر آمده و غروب دلگیر زودتر از همیشه رنگ خودش را به رخ همهء ما کشیده است! آسمان بغض می کند و می بارد! می بارد تا از کوله بار خستگی هایش رها شود! مهر آمده با بارانش، با خزانش! فصل سفر آمده است! فصل غصه ها و قصه ها رسیده است! با کوله باری از سردی و یأس آمده است! باز هوا دلگیر شده است! باز شب ها نفسگیر شده و باز برگ های زرد و بر باد رفته چشمگیر شدند...!
مهر آمده اما با کوله باری از غم و غصه آمده است! آمده است که سلامی دوباره به درخت های سبز بکند! باد خزان با نفرت آمده و نگاه بدی به برگ های درخت های سبز کرده است! آری! خزان با زیبایی و نفرت خودش آمده است! فصل در به در کردن برگ های خسته و دلشکسته آمده است! فصل طلوع غم انگیز خورشید فردا آمده است...!!!
از بچگی عاشق فصل پائیز بودم! همیشه تابستان ها وقتی به ماه شهریور نزدیک می شدیم خوشحال می شدم و به همه می گفتم دارم بوی پائیز را حس می کنم! فصل پائیز را فقط به خاطر یکی از زیبائی های آن دوست دارم! زیبایی که بینظیر است! فصل پائیز را به خاطر برگ ریزانش دوست دارم! برگ های رنگارنگی که در هیچ مغازهء رنگ فروشی نمی توانید لنگهء رنگ آنها را پیدا کنید! وقتی آنها را می بینم که لرزان و سست بر روی درخت پابرجا هستند و منتظر بادی هستند که بیاید و هر لحظه باعث ریزش آنها بشود از شادی پر می گیرم! چون می دانم که هر لحظه ممکن است نقش زمین بشوند و زیر پای من قرار بگیرند و همین من را عاشقتر می کند...!
عاشق و دیوانهء راه رفتن بر روی برگ های خشک و زیبای پائیزم! وقتی صدای خش خش آنها را با راه رفتن روی آنها می شنوم حس خیلی قشنگی به من دست می دهد که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوضش کنم! ولی دلم می خواهد این حس را با کسی قسمت کنم، با کسی که روزی تمام زندگی و امید من باشد! کسی که عاشقش باشم و دیوانه و مجنونش باشم! با عزیزترینم...!!
شنیدم یکی می گفت: وقتی روی برگ ها راه می روی! وقتی صدای خش خش آنها را می شنوی! انگار داری قلب آنها را می شکنی! آری! تو داری صدای شکستن قلب آنها را می شنوی و خوب حسشان می کنی! برای همین هم وقتی بر روی آن برگ ها راه می روی، به فکر فرو می روی! و غمی در وجودت موج می زند! غمی که خودت هم نمی دانی از کجا ایجاد شده است...!
با خودم می گویم: برگ ها وقتی دلشان می شکند، صدای شکستنشان را می شنوم! صدای خرد و از هم پاشیده شدن دل آنها را می شنوم! اما وقتی دل آدم ها می شکند، هیچ صدایی را نمی شنوم! هیچ صدایی...!! وقتی دلی می شکند هیچ علامتی ندارد! هیچ نشانی از خودش به جا نمی گذارد! پس از کجا باید فهمید که دلی شکسته است؟! دلی خرد شده و از هم پاشیده است؟!...
وقتی خوب فکر می کنم؛ می بینم شکستن دل آدم ها هم صدا دارد! آری! صدا دارد! صدایی که فریاد خفه شده در وجودشان است! یک فریاد بلند که در سکوت و تنهایی زده می شود! فریادی که اگر از ته دل و با همهء وجودش بلند شود، مسبب شکستن دلش را نیست و نابود می کند!! آری! آن فریاد آه است! آه...!!! ولی هیچ کدام ما این آه را نمی شنویم، یعنی گوش شنوای آن را نداریم، شاید چون دلمان نمی خواهد که بشنویم، آن دل شکسته آه خودش را می کشد، اما ما دلمان نمی خواهد آن را بشنویم، ولی چرا؟! مگر نمی دانیم روزی هم دل ما می شکند، روزی هم ما غریب و تنها و دلشکسته می شویم...!
کاش هیچ دلی نشکند! کاش کسی دل کسی دیگری را نشکند! کاش اگر دلی شکسته می شود، حداقل آن آه از ته دلش نباشد! کاش صدای قلب شکستهء دیگران را بشنویم، کاش همدردی برای آن دلشکسته باشیم...!!!
آری! فصل خزان آمده است! فصل شروع کار و تلاشی دوباره! فصل درس و مدرسه و دانشگاه با خاطره های زیبا و دوست داشتنی آن! فصل طلایی سال! فصل عاشقان! فصل فراموشی ها!!
چرا فراموشی ها؟!! زیرا در این فصل آدم ها یکدیگر را فراموش می کنند، برای مدتی همدیگر را از یاد می برند، دیگر به خاطره هایی که با همدیگر داشتند فکر نمی کنند، خاطره های سبز و زیبایی که قبلا"با خودشان عهد بسته بودند هیچگاه آنها را فراموش نکنند! اما در این فصل فراموش می کنند! می دانی چرا؟! چون آنقدر غرق کار و مسائل خودشان هستند و آنقدر افکارشان مشغول است که دیگر جایی برای به یاد آوردن آن خاطرات و حتی کمی فکر کردن در مورد تو و یا دلتنگی برای تو نمی ماند! و تو برای مدتی فراموش می شوی و از یاد و خاطر آن پاک میشوی! از همه بدتر این است که تو به یاد اویی! هر زمان و هر لحظه و هر جایی که هستی به یاد او هستی و به او فکر می کنی و دلت می خواهد این را به او نیز ثابت کنی و بفهمانی که همیشه به یاد اویی!! اما نمی توانی چون دلت نمی خواهد مشغلهء دیگری برایش ایجاد کنی، چون دلت نمی خواهد مزاحم او بشوی و با این کارت او را در این شلوغی ها ناراحت و غمگین کنی، پس هیچ کاری نمی کنی! منتظر می مانی و فقط دلت را به این خوش می کنی که تو به یاد اویی و دوستش داری و با همهء وجودت خوشبختی و موفقیت و آرامش او را می خواهی و این بهترین و عزیزترین چیز برای توست و بالاتر از این هم نیست...!!!
پرنیان مجنون با خودش می گوید: اگر روزی عاشق کسی بودم، اگر کسی را با همهء وجودم دوست داشتم، اگر فصل خزان از راه رسید، همین فصل فراموشی ها، به عزیزترین زندگیم چه می گفتم؟ برای آن از فراموشی ها چه می نوشتم؟ می دانم که برایش می نوشتم:
عزیز مهربانم! درست است که فصل خزان زمان فراموشی هاست اما:
من به یادت هستم بهترینم! در غم هایم، در غصه هایم، در شادی ها و در خنده هایم به یادت هستم عزیزم! در غروب دلتنگی ها، زیر باران، لحظهء طلوع خورشید به یادت هستم عزیزم! لحظهء شکفتن گل ها، هر جای دنیا که باشم به یادت هستم عزیزم! لحظهء دیدار با بهار، لحظهء بوییدن عطر گل ها، لحظهء سفر کردن به آن طرف ابرها به یادت هستم عزیزم! لحظهء خوشبختیم، لحظهء تنهاییم، لحظهء پرواز پرستوهای عاشق به یادت هستم عزیزم...!!!
نازنینم! مهربانترینم! عزیزترینم! قشنگترینم!
تو هم به یاد من باش بهترینم! هر جا که هستی نام مرا زیر لبانت پیش خودت زمزمه کن و یاد و خاطرهء مرا در قلبت نگه دار عزیزم! لحظهء شادی هایت چشمایت را بر روی هم بگذار و پیش خودت احساس کن که من نیز کنار تو هستم! لحظهء غم هایت سرت را بر روی پاهایت بگذار و احساس کن که سرت را بر روی شانه های من گذاشته ای عزیزم! اگر بر روی برگ های خشک پائیز راه رفتی احساس کن من هم کنار تو هستم! اگر زیر باران قدم زدی احساس کن دست من در دستانت است و با هم زیر باران قدم می زنیم! اگر روزی احساس خوشبختی کردی به یاد من هم باش و بدان که تنها آرزوی من خوشبختی تو بوده است نازنینم! اگر روزی غم و غصه و تنهایی به سراغت آمد بدان که من هم مثل تو عزیزترینم در این سرزمین تنهایی ها غم و غصه دارم! خوشبخت باش تا من هم خوشبخت باشم! شاد باش تا من هم با لبخند و شادی زندگی کنم! امیدوار باش تا من هم امیدوار باشم و به یاد من باش تا من هم احساس کنم عاشقم و خوشبخترین انسان روی زمین هستم...!!!
آری! اینگونه به او خواهم گفت! اما کی و کجا؟! آیا آن روز می رسد؟!...
خدایا! الها! پروردگارا!
نکند تو هم زبانم لال در فصل پائیز مرا فراموش کنی! این بندهء سراپا تقصیر و حقیرت را از یاد ببری!!!
نه! تو خیلی بزرگی! بهترین دوست و رفیقم هستی! تنها محرم اسرارم هستی! درست است که من بدم، کارهای بدی می کنم، دلت را می شکنم! اما تو باز هم به یادم هستی! باز هم دستم را می گیری و تنهایم نمی گذاری!!
خدایا! باز هم می خواهم که تنهایم نگذاری! فراموشم نکنی! دستم را بگیری و به مقصد نهایی خودت برسانی...!!!
به یادم باش، به یادم باش، همیشه هم صدایم باش
هوایم باش، صدایم باش، رفیق لحظه هایم باش
همیشه هم صدایم باش، مثل من باش، عاشقم باش
بیا با من، بیا تا من، به آغوشم به رویت باز است
دلم با من، بدون تو، نمی سازه، نمی سازه
دارم آهسته آهسته، من از عشق تو می سوزم
به یادم باش، به یادم باش، تو ای یاد شب و روزم
بیا با من که من عاشقترینم، من همینم
بدون تو درخت بی زمینم، من همینم
بیا با من که پابند تو باشم، با تو باشم
دچار قهر و لبخند تو باشم، با تو باشم
من را از من بگیر و باورم کن، باورم کن
غزل های عشق را از برم، از برم کن، باورم کن
اگه خوبم، اگه بد، بدترم کن، باورم کن
مرا آتش بزن خاکسترم کن، باورم کن
بیا با من، بیا تا من، به آغوشم به رویت باز است
دلم با من، بدون تو، نمی سازه، نمی سازه
دارم آهسته آهسته، من از عشق تو می سوزم
به یادم باش، به یادم باش، تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش، به یادم باش، همیشه هم صدایم باش
هوایم باش، صدایم باش، رفیق لحظه هایم باش
همیشه هم صدایم باش، مثل من باش، عاشقم باش...!!!
+
نوشته شده در
Thu 21 Sep 2006ساعت 16:34 توسط پرنیان مجنون
|
هی می نویسم! هی انتظار می کشم! هی می خندم! هی...!!!
هی رفیق با توام...! هی رفیق شب های تنهایی ام...!
حالا...! هی من بنویسم! هی بگویم! هی بخوانم! هی بگریم! و هی هزار روز بگذرد از این هی های من...!
هی رفیق خوب من! شهریور ماه رو به پایان است و من باز می نویسم...!
می نویسم از شادی ها، از طبیعت، از خنده هایم، از تو...!
و هی می روم پشت آن پنجره ای که غبار گرفته است! و هی منتظر تو می مانم! و تو...! هی نیا...! هی نیا...! هی...!
آنقدر اینجا از دلتنگی ها، تنهایی ها، از بی مهری روزگار و بی وفایی ها نوشتم، دیگر خودم هم خسته شدم! حالا می خواهم کمی استراحت کنم و دنیا را از آن روی سکه هم ببینم...!
من با صراحت کامل می گویم: همهء آدم ها روزهای خوبی و خوشی داشته اند در زندگیشان!! روزهایی که حاضر هستند همهء هستی خودشان را بدهند و فقط یک بار دیگر به آن روزها برگردند! پس نمی شود منکر خوبی ها و قشنگی های زندگی شد...!
من خودم بارها روزهای خوب و شاد زندگیم را اینجا و در این دنیای مجازی ثبت کردم! نوشتم...! روزهای عاشقی را نوشتم! روزهای جدای و فصل را نوشتم! روزهای تغییر و دگرگونی را نوشتم! روزهای موفقیت و پیروزی! روزهای شکست و تجربه را هم نوشتم! نوشتم! و شما خواندید و همراه من بودید...!
اما...! اما اینجا کجا و دنیای برون کجا...!!!
همهء آدم ها یک دوست، یک رفیق دارند و همیشه با او هستند! شاید تا آخر عمرشان و شاید هم نه...! ولی می دانند که همیشه یکی هست!!! ولی من...! به اندازهء همهء دلتنگی هایم، به اندازهء همهء تنهاییم، به اندازهء همهء عمرم دوست و رفیق دارم!! ولی می توانم به صراحت بگویم که هیچ کدامشان دوست نیستند!! چرا که همهء آنها اگر با من هستند فقط بخاطر خودشان است! بارها برایم اتفاق افتاده است؛ کسانی که ادعاشان می شد از همه رفیق تراند، از همه دوست تراند، از همه نارفیق تر بودند! و فقط از دوست بودن، آن وقت هایی را دوست هستند که خودشان به من نیاز داشتند! یا خودشان احتیاج داشتند! وقتی دیگر پر شدند از همه چیز، خیلی راحت بیخیال می شوند! و بعد هم انگار نه انگار که من را می شناسند! و آنقدر رسمی با من برخورد می کنند که گاهی اوقات متعجب می شوم از این همه رفیق های نارفیق...!!!
همیشه آن آدم هایی که بیشتر از همه به آنها خوبی کرده ام، یا بیشتر از همه با آنها بوده ام، زودتر هم رفتند!! نه اینکه برایم مهم باشد که اکنون نیستند، یا اینکه هستند...!! ولی بود و نبودشان فرقی نمی کند!!!
آری! می نویسم...! می نویسم که بدانم این دوستان من کجای زندگیم حضور دارند...؟!
دوستان خوب من وقتی پر از دلتنگی هستند، پر از تنهایی، پر از بی کسی، پر از نبودن یک همراه، پر از نبودن یک دوست دختر یا پسر در زندگیشان...، من را می شناسند!! ولی همین که جنس شان جور شد! یک رفیق تازه پیدا کردند، اصلا" حالم را هم نمی پرسند!!!
وقتی کارشان گیر دارد، یا وقتی خودشان بخواهند من را می شناسند! ولی وقتی همهء مشکلاتشان حل شد، همهء گرفتاری هایشان رفع شد، دیگر حالمم نمی پرسند...!!!
حالا من همهء اینها را نوشتم که به خودم بگویم: اگر خواستم بروم سینما، کوه، مسافرت، جشنواره، نمایشگاه، خرید و یا هر جای دیگر، به کسی نگویم!! چرا که میدانم کسی نیست!!!
حتی یک دوست ساده که؛ وقتی دلم گرفت می دانم او هست که به حرف هایم گوش بدهد! وقتی از نظر کاری و زندگی به جایی رسیدم که فقط بخواهم با کسی مشورت کنم، واقعا" مثل یک دوست کمکم کند! اگر یک شب داشتم از دلتنگی می مردم، بدانم او دوستم هست که با او حرف بزنم...! همین..!
آری! فقط همین! آیا خواستهء زیادی است، در حالی که بیش از اینها برای دوستانم بوده ام...؟؟!!
خدایا! الها! پرودگارا!
تو تنها دوست و رفیق باوفای زندگی من بوده ای و هستی و خواهی بود! تنهایم مگذار! مرا به خودم وامگذار! کمکم کن! چراغ راهنمای راه سخت صراط مستقیمم باش!!!
تنها و تنها تو را دارم و بس! تنهایم مگذار...!
کاش می دانستیم زندگی کوتاست!
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم!
کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم!
کاش همه را دوست داشتیم!
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم!
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید!
کاش دل هایمان دریایی می شد!
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست!!!
و لذت می بردیم تا نهایت!
کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد؟!
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود!
کاش...! کاش...!
کاش...!!!
+
نوشته شده در
Sat 16 Sep 2006ساعت 13:33 توسط پرنیان مجنون
|
سلامی به وسعت کوچ پرستوهای عاشق به امید بازگشت!
ای مهربان! بگذار تا در میان ستاره های شب و تنهایی شب با تو سخنی داشته باشم! بگذار تا درد جدائیت که با غیبتت همهء تکیه گاه مظلومان از بین رفته بنالم! پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت، ولی می دانم که با حضورت در میان مردم هر قطرهء آن معنی یک دریا را می دهد! و گیاهانی که با نبودنت اجازهء زیبا شدن نداشتند، ولی با تو گلستان می شوند! اما افسوس که بوی غیبتت به مشام تنهائیم می رسد!
ای آقای من! شنیده ام که با نماز خواندن شماست که خورشید جان می گیرد و با هر نفس شماست که روشن تر می شود! آخر از حریم کدامین بهاری که عاشقانت با شنیدن نامت به قامت سبزت می ایستند و قلب هایشان را به سوی شما روانه می سازند! من می دانم که دل شما مانند دریا پاک است، پس چرا ای سرو امت، ظهورت را تجلی نمی کنی؟! طوفان های دریا برای شما حباب است، پس آخر چرا ما را در این سرزمین آفتاب، چشم انتظار گذاشته اید؟! روئیدن خورشید از خاک، معنای وجود تو را می دهد و بهار را در نام شما می جویم!...
عزیز دلم! چه شب ها و روزها که نام تو را بر زبان جاری می ساختم و به یادت همیشه دلم آهنگ انتظار را می نوازد و با پای برهنه در جاده های انتظار قدم بر می دارد!...
گلدسته های مسجد جمکران در خیال رسیدن نام زیبایت به گوششان در اوج آسمان دعا می خوانند و گنبد جمکران در زیر آسمان غم آلود دل های عاشقان چشم انتظار، کبوتر تو می باشد! عاشقانی که به مسجد جمکران می آیند، سر بر دیوار جمکران می گذارند و با چشمانی اشکبار تو را یاد می کنند و با دل سوخته شان شما را صدا می زنند!
خوب می دانم که مرا نیازی به گفتن این حرف های غمگین نیست، چرا که شما در چشم هایتان روشنایی است، که اینها را می بینید!
ای منتهای مهربانی! هر روز جمعه عاشقان منتظر آمدنت هستند و ثانیه ها را به خاطر دیدنت می شمارند، چرا که همهء هفته به امید جمعه می مانیم و هنگامی که جمعه فرا می رسد، زمین و زمان بوی تو را می دهد، اما غروب جمعه دلم را می شکند و هنگامی که جمعه می رود دلم می گیرد، چرا که روزی که وعده داده ای که خواهم آمد، بدون تو سپری می شود!
ای محبوب دل ها! تمام هستی ام را خاک قدمت می کنم تا شاید نظری به جادهء دلم بیندازی! چرا که تو آفتاب یقینی، که امید فرداها هستی! تو بهار رویائی که مانند طراوت گل سرخ می مانی و نرم و سبز و لطیفی تو معنی کلمات آسمانی، هستی ای که دست هایش برای آمدنت به زمین دعا می کند!
ای تجسم مهربانی! غیرت آفتاب و جلوهء زیبایی ماه تو را توصیف می کنند و نفس آب تو را معنی می کند و نبض خورشید تو را وصف می کند! خوب می دانم که تو می آیی! آری! تو می آیی همانطور که وعده کرده ای و آنگاه است که انتظار را از لغت نامه ها پاک خواهیم کرد!
ای عزیز دل زهرا! دل را کلبهء تو ساخته ام در حالی که با گل های بهاری مزین است! در گوشهء آن آئینهء طلایی قلب را، که اشعه های زرین خورشید، وجودم را یاقوت جلادهندهء خود ساخته است، جای داده ام و فرشی از چمن که تار و پود آن امید و انتظار است بر پهنای آن گسترانده ام! در کنار آئینهء دلم روبروی پنجره، شمع جانم را در شمعدانی قدیمی که گوشواره های زمردگون استقبال بر گوش کرده است، قرار داده ام تا بیایی و با نور جلالت روشنش کنی و عطر مست کنندهء یاس را بر فضا پاشیده ام! دسته گلی از گل های خلوص را که پروانگان چشم به راه با روبان قرمز رنگ محبت محکمش کرده اند، در گلدان بی قراری گذاشته ام و پیچک ها، تاجی از عشق بر سر کلبه نصب کرده اند و بلبل، انگشتر فیروزهء التماس را بر حلقه آویزان کرده و با چشمانی معصوم و با حالتی نزار می گرید، به امید دیدار!
به سروهای سرکش دلم صبر را آموختم تا بیایی! چشم در چشم، رو به رو، در انتظار، انتظاری محو از گل رخسارهء صبا تا بیایی و من شهری از پیغام گیرم و سر تا پا لباس عزم بزم پوشم و بر پیشانی لبخند حک کنم سپیدی یاسمن را! و بکارم نهالی سر تا پا شعف و جویباری سرشار از می الست...!
ای یوسف زهرا! ای خورشید رخ بر کشیده در پس ابرهای سیاه، این سفر کردهء هجران گزیده، تا کی تو همچنان در غیبت و ما این چنان در هجران!
ای عزیز! ای پیشوای محرومان، ای اخرین امید، دیدگان جستجوگر ما بر دروازهء سحر قامت تو را منتظر است!
ای مهدی جان! ای رأیت رسول خدا بر دوش، ای شمشیر حیدر بر کف، ای عصای موسی در دست، ای خاتم سلیمان در انگشت، ای شکوه عیسی را واجد، ای صبر ایوب را صاحب، چه دشوار است که سخنان همه را بشنویم و گوشهایمان از صدای دلنشین تو بی بهره بماند!
ای قائم! ای یادگار خدا بر زمین، ای قرآن ناطق خدا، ای زادهء یاسین و طاها، ای فرزند صراط مستقیم، ای تسلی زهرا، ای پور عسگری، ای پایگاه مهر و محبت و ای اسطورهء ایثار، برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم؟! آخر در انتظار مقدم پاکت نشسته ایم، دستمان گیر و رخ بنما و این شب جور را به صبح پیروزی بدل نما! بیا که دیرگاهی است که پروانه، شوق بال زدن بر گرد شمع را ندارد و پرستو لانه اش را پیشکش تاریکی ها نموده است! تیغ در دست من است و امید در پنجه های تو گره خورده، جام من از شراب مست ایمان تهی است و ساغر تو گلگون! بیا که سرمایه هایمان اندک است! بیا که اکنون بر دوش هایمان باری به سنگینی غروب های مکرر است و خورشید، انتظاری بی تاب برای طلوع دارد!
آه! که دیگر مرا یارای چیدن گل انتظار از گلدان تنگ دلم نیست! جهان نثار قدومت باد!
پس ای تمام زیبایی!
بیا تا برای همیشه فریاد رس عاشقان موعود باشی!!!...
یا رَبَّ الحُسَینِ، بِحَقَّ الحُسَینِ، اِشفِ صَدرَ الحُسَینِ بِظُهُورِ الحُجَّة
ای مفخر آدینه ام
من عاشق دیرینه ام
عشقت شفای سینه ام
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
دست من و دامان تو
جان جهان قربان تو
چشم من و احسان تو
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
ای دلبر دور از نظر
ای شاهد والا گوهر
ای منتظر ای منتظر
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
اندر سر راه تو من
صبر و تأمل تا به کی
هجرت تحمل تا به کی
این غم تقبّل تا به کی
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
اندر سر راه تو من
بنشسته ام با صد مهن
ای صاحب عصر و زمن
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
ای سیّد و سالار من
ای حجت دادار من
ای رهبر غمخوار من
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
مهدی بیا مهدی بیا...!!!
ما همه در انتظاریم، در انتظار فرجت...!!!
+
نوشته شده در
Sat 9 Sep 2006ساعت 12:29 توسط پرنیان مجنون
|
تا حالا قفسهء سينه را که ديدید؟! اگر نديدید، اينبار دقت کنید! چرا که اين قفسهء سينه یک حکمتی دارد...!
خدای مهربانم وقتی آدم را آفريد، سينه اش قفسه نداشت! تنها يک پوست نازک بر روی دلش بود!
يک روز آدم عاشق دريا شد! آنقدر که با تمام وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که دارد، به دریا بدهد!!
پوست سينه اش را دريد و قلبش را کند و به دریا انداخت! موجی آمد و دیگر نه دلی ماند و نه آدمی...! خدای مهربانم دل آدم را از دريا باز پس گرفت و دوباره در سینه اش گذاشت! آدم دوباره آدم شد!!!
ولی...! امان از دست اين آدم!
دو روز بعد، آدم عاشق جنگل شد! دوباره پوست نازک تنش را پاره کرد و دلش را به میان جنگل پرتاب کرد! و باز نه دلی ماند و نه آدمی...! خدای مهربانم ديگر کم کم داشت عصبانی می گشت! يک بار ديگر دل آدم را برداشت و سر جایش در سینهء او گذاشت!!!
اما...! اما مگر اين آدم، آدم می گشت؟؟!
اين بار سرش را که بالا کرد، يک دل که داشت هيچ، با صد دلی که نداشت، عاشق آسمان شد! همهء اخم و عصبانیت خدای مهربانم را از ياد خود برد و دوباره پوست سينه اش را پاره کرد و دلش را به میان آسمان پرتاب نمود! دل آدم به مانند يک سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا به دامان خدای مهربانم افتاد...!
خدای مهربانم گفت: نه دیگر! این دل دیگر برای آدم دل نمی شود!!!
آدم دراز به دراز، چشم به آسمان، بر روی زمين افتاده بود...!
خدای مهربانم اينبار که دل را سرجایش گذاشت، از آن جهت که بسیار از دست آدم ناراحت بود، يک قفس کشيد که ديگر...! بله! دیگر بس است!!
آدم که به خودش آمد، ديد که ای دل غافل! چقدر نفس کشيدن برایش سخت شده است! چقدر آن پوست لطيف روی سينه اش سفت گشته...!
بر روی سینه اش دست کشيد! و هنگامی که فهميد چه شده است، آهی کشيد...! آهی کشيد...! آنچنان که از آهش رنگين کمانی درست شد...!
و بعد آدم بی امان گريه کرد! آسمان گريه کرد...! روزها و روزها گذشت! آدم با آن قفس سنگين، خسته و تنها، بر روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت!
آدم بيچاره، دانه دانه اشکاهایش را که بر روی زمين می ريخت و شکل مرواريد می گشت، را با دستانش برمی داشت و به سمت خدای مهربانم، در آسمان پرتاب می کرد! تا شايد دل خدای مهربانم برای او بسوزد و قفس را بردارد!! و اینگونه بود که آسمان پر از ستاره شد...!!
اما خدای مهربانم دلش برای آدم نسوخت!!!
يک شب آدم تصميم خودش را گرفت! چاقویی برداشت و پوست سينه اشرا پاره کرد! و ديد که خدا در زير پوستش ميله های محکمی گذاشته است!! دلش را ديد که طفلک مانند يک گنجشک در آن زير می زد و تاپ تاپ می تپید...! انگشتاش را در زیر همان میله ای که درست بر روی سينه اش بود، کرد و با همهء توانی که داشت آن را از جا کند!!
آآآآآآخ خ خ...!!! آنقدر برایش دردناک بود که ديگر هيچ چیز نفهميد و پخش زمين گشت!!
خدای مهربانم از آن بالا همه چيز را نظاره می کرد و دلش برای آدم سوخت...! استخون را برداشت و به آسمان و جنگل و دريا مالید! ناگهان همان تکه استخوان در هوا چرخيد و چرخيد، رقصيد و رقصيد...!! و بعد آسمان رعد و برق زد! دريا پر شد از موج و توفان! درختان جنگل شروع به رقصيدن کردند...!
همان تکه استخوان، آرام ارام شکل گرفت و یک فرشته شد! يک فرشته با چشمان سياه به مانند شب آسمان!
فرشته جلو آمد و بر روی چشمان بستهء آدم دست کشيد! آدم که چشمانش را باز می کرد ، ابتدا هيچ چیز نفهميد! دائما" چشمانش را ماليد و ماليد و نگاه کرد!! فرشته را که ديد، با همان يک دلی که نداشت، نه! با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد!!! همان قدر که عاشق آسمان و جنگل و دريا شده بود! نه....! خيلی بيشتر...!!!
بر روی پاهایش ایستاد و فرشته را نگاه کرد! دستش را بر روی دلش گذاشت! همان جا که استخون را کنده بود! و خواست دلش را در بيارود و به فرشته بدهد!! اما دل آدم که از میان آن ميله ها درنمی آمد...! بايد دو، سه تای ديگر از آنها را هم از جای خود جدا می کرد! وقتی دستش را به زیر استخون قفسهء سينه اش برد، فرشته آرام ارام جلو آمد! دستانش را باز کرد و آدم را بغل کرد...!!!
سينه اش را به سينهء آدم چسباند!! خدای مهربانم با يک لبخند بر روی لبانش از آن بالا فقط نگاه می کرد!!!
آدم فرشته را بغل کرد! دل آدم آرام آرام نصف گشت و آرام آرام به درون سينهء فرشته خانم خزيد! فرشته سرش را بالا آورد و به چشمان آدم نگاه کرد...! آدم با چشمانش می خنديد!! فرشته سرش را بر روی شانهء آدم گذاشت و چشمانش را بست...!
آدم پنهانی به آسمان نگاه کرد و از اعماق دلش دست خدای مهربانم را بوسيد...!!
آنجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد....! خدا پردهء آسمون را کشيد و آدم را با فرشته اش تنها گذاشت...!!!
من هم همهء آدم ها را با فرشته اشون تنها می گذارم...! خوش به حال آدم و فرشته اش!!
خدایا! خدای مهربانم!
منم یک فرشته، از بین همهء فرشته هایی که روی زمین هستند! یعنی می شود منم آدم خودم را روزی پیدا کنم؟! همان آدمی که فرشتهء من می شود! همان آدمی که من را به تو می رساند؟!!
+
نوشته شده در
Fri 1 Sep 2006ساعت 23:9 توسط پرنیان مجنون
|
می دانم آن طرفتر کسی هست که؛ دوستم می دارد...!
و می دانم که نمی داند که من می دانم!!
می دانم آن طرفتر کسی هست که؛ می توانم دوستش بدارم...!
همان طور که خود می خواهم و همان طور که او!!
می دانم آن طرفتر چیزی در کمین است که همه چیز را نابود خواهد کرد...!
می دانم آن طرفتر سفری در پیش است که من دوست نخواهم داشت...!
می دانم آن طرفتر لحظه هایی خواهند بود که گریه و خون توفیری نخواهند داشت...!
می دانم آن طرفتر احساساتیست که بازیچهء دست روزگار خواهد شد...!
می دانم آن طرفتر دل هایی هستند که خواهند شکست و سرخ خواهند شد...!
می خواهم آن طرفتر بتوانم شجاع تر باشم...!
می خواهم آن طرفتر بتم را بپرستم و قربانیش شوم...!
می خواهم آن طرفتر او باز مرا خواهش کند...!
می خواهم آن طرفتر او باز بگوید که دوستم دارد...!
می خواهم آن طرفتر من مست باشم و او مست باشد و ساقی و می قاضی...!
می خواهم آن طرفتر ما بالاخره با یکدیگر باشیم و تنهایی هایمان را قسمت کنیم!!!
خدایا! پروردگارا! الها!
کجاست آن کسی که می دانمش و می خواهمش...؟!!
هر جا که هست و در هر موقعیتی که هست، او را به سلامت دارش و یاریش کن!!!
+
نوشته شده در
Sun 27 Aug 2006ساعت 17:23 توسط پرنیان مجنون
|