تبليغاتX
دلنامه های پرنیان مجنون
دلنامه های پرنیان مجنون © ParnianeMajnoon.BlogFa.Com
دلنامه های پرنیان مجنون
خدایا! مرا به خودم وامگذار! که بی تو تنهای تنهایم!

روزگاری بود میوه اش فتنه! خوراکش مردار! زندگی اش آلوده...!

سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند! تازیانهء ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد! تاریکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند...!

و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید!!!

«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ....»   

و محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود! تبلور آن رنج مایه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیاری را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند! او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانید!

آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود! محمد غرق در اندیشه بود، كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید: بخوان!

محمد درهراسی وهم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:‌ بخوان!

این بار محمد با بیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم!!

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید! آدمی را از لخته خونی آفرید! بخوان! و پروردگار تو را ارجمندترین است! همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت...!

و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود، باز خواند!!

هنگامی كه از غار پایین می آمد زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبهء الوهی عشق بر خود می لرزید! از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود، گفت:

مرا بپوشان! احساس خستگی و سرما می كنم...!

 و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود! امشب من به پیامبری برگزیده شدم!

خدیجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانید، گفت:

من مدتها پیش در انتظار چنین روزی بودم! می دانستم كه تو با دیگران بسیار فرق داری! اینك به پیشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرین رسول خدایی و به تو ایمان می آورم...!!!

و پس از آن علی كه در خانهء محمد بود، با پیامبر بیعت كرد!!!...

 

عید رسالت و جشن برگزیدگی و برانگیختگی پیامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر شما عزیزان و جهانیان مبارک باد!!!

 

خنده ها خشکیده از درد

شاخه ها پوسیده و زرد!

قصه ها سرتاسر گیس

چشم های مادران خیس!

دختران در خاک مدفون

نخل ها را ریشه در خون!

آسمان سربی افق سرد

دشت بی ماه، شهر بی مرد!

ترس و تشویش در شبان تلخ این شهر

روز و خورشید با زمین شهر شب قهر!

کوچه ها مردی ندارند

مردها صید شکارند!

بر تن این خاک افشان، کاش باران ببارد

کاش باران از دل خاک، شاخه ای از گل بر آرد...!

یک نفر از جنس خورشید، در سیاه شب درخشید

یک نفر با بیرق نور، شب چراغی گشت و تابید!

غار تنها در تن کوه، مرد تنها در تن غار

آسمان پایین تر از قبل، لحظهء موعود دیدار!

در افق برقی درخشید

آسمان پایین تر آمد

بانگی از یک گوشه بر شد

اقرا! اقرا! ای محمد! ای محمد...!!!

+ نوشته شده در  Mon 21 Aug 2006ساعت 17:48  توسط پرنیان مجنون  | 

هر کسی نگران است! اما اینکه نگران چیست، با هم متفاوت است! و من نیز نگرانم...!

نگران از زندگی خود! نگران از خود! نگران از اهدافم! نگران از آرزوهایم! نگران از کارهایم! نگران از اطرافیانم! نگران از کاسه های زیر نیم کاسه! نگران از عشق! نگران از آینده! نگران از عاقبت کار...!!!

شاید بارها به این نگرانی ها و تشویش ها فکر کردم و هر بار به نگرانی اصلی خود رسیده ام، و آن این است که:

نگرانم از اینکه چگونه می شود این دغدغه ها را حفظ کرد و فراموششان نکرد؟ چگونه می توان در راهی که به برطرف شدن آنها منتهی می شود ماند و به بیراهه نرفت؟ چگونه می توان آنها را به سرانجام رساند وقتی همه تو را از ادامهء این راه باز می دارند؟ چگونه...؟!

لحظه به لحظه از عمرم می گذرد و هیچ نمودی از برطرف شدن این نگرانی ها در وجودم نمی یابم!

امشب دوباره به خود برگشتم! به خود وجودی درون! به درون خود..!

چه بار سنگینی را بر دوش می کشم، دانه دانهء حسرت ها که از دانه دانهء روزها برایم بجا مانده اند! چرخی می زنم در تمام حضور و بر شاخه های نور آشیانه می کنم! باید چرخی بزنم، چرخی بزنم در تمام لحظاتی که تک تک با لمس حسی متفاوت سپری شدند و سرک باید بکشم در تمام جاده های زمان، جاده هایی که بار اول بی هیچ شناختی و تنها با قدم کنجکاوی طی کردم، و اکنون بار دیگر باید ببینم و باید توشه برگیرم و عبرت( همان کلام زیبا که در فراموشخانهء ذهنم جای گرفته) برای طی کردن جاده های زمان در ادامهء راهی که امید به تازه بودنش دارم...! و بار دیگر ابهام در جای جای این جاده که اکنون بار تجربیات وسعت دید به نقطهء پایان قدرت بخشیده، موج می زند!

دستانم را بالای چشمانم بر روی پیشانی تکیه می زنم، و می نگرم! می نگرم از فراسوی قلهء وجودی خودم، به درون می نگرم! چشمانم را باز می کنم و این قدرت را به آنان می دهم که تا انتها را بنگرند، بی هیچ بر هم نهادنی! آنگاه می بینم آنچه را که تا چندی پیش با اکراه از کنارش گذشته ام...! چه صخره هایی در پیچ و خم جاده ها گویی از زمین روییده اند! نگران نیستم! آنان سنگینی لحظه های دلتنگی و غربتم هستند، که چون صخره ای از هر سوی سر برآورده اند...! سوار بر بال خاطره ها، آرام اما با طنین تلنگوری از خود می پرسم:

از کجا حرکت کرده و به کجا رسیده ای؟ آیا ذره ای به پیش رفته ای؟ یا اینکه تنها قدم را برداشته و بار دیگر به همان جا گذاشته ای؟ سوسوی چند شعله در وجودت باقی مانده؟ گرمای چند شعله را خاموش کرده و به بهایش چند شعلهء دیگر افروخته ای؟ آیا ارزشش را داشت؟ آیا بغض گلویی را در عمق چشمانی دیده و از فشار آن بغض اشک از چشمان تو لغزیده است؟ آیا توانسته ای صدای آهی را بشنوی و لحظه ای بایستی و نمه ای بی قرار شوی...؟ آیا نظر به غفلت ها توانسته ای انداختن؟ تا به کی سخن گفتن با زبان؟ کوشیده ای از نگاه پلی بسازی از جنس پیوند دل؟ هیچ می دانی نگاه پاک هرگز دروغ نمی گوید؟ و شیشهء دلت، آری! شیشهء دلت را چندین بار از غبار کینه و نفرت پاک کرده ای؟ آیا این قدرت را داشته ای؟ آیا آنقدر شفاف هست و با اشک صیقل خورده که...؟

آری! پرسه ای می زنم در این جاده ها، در انتهای شب... و درمی یایم که باید همهء آنها را غبار روبی کنم! و این غبار روبی را حوصله ای نمی یابم و می خواهم که به زمان دیگر بسپارم، اما آیا مجالی هست که من جاده های وجودم را غبار روبی کنم؟ آیا تا به آن حد فرصتی دارم؟...

با دیدن وجودم، دلم می خواهد دگرگون شوم! و دلم می خواهد در لحظهء دگرگونی، به مانند زمانی که به یکباره زمستان طبیعت در انتهایش به بهار می رسد، من نیز زمستان وجودم را که سراسر جاده های فردا را لغزنده و پر از بار تردید کرده، دگرگون کنم و نشانه های رویش را در آن بنگرم و عطر یاس جوانه های رویش را هدیه کنم به بهای بودن و ماندن با او! با خدای مهربانم...! آیا می شود لحظه ای را با خودش خلوت کنم و بگویمش که دست هایش را همنواز دست هایم سازد تا در پناه اشک های پنهانم عابری شوم، تنها یک عابر! تا حتی شده یک بار برای چند لحظه از کوچه های ملکوتش بگذرم...؟؟؟

آیا چشمهء نور را که سال هاست به امید یافتنش لحظه های دگرگونی را پشت سر نهاده ام و حرکت در جاده های پر صخره را ادامه داده ام سرانجام خواهم یافت؟ آیا جرعه ای خواهم توانست نوش کردن و تا ابد مست شدن از آن می ناب؟ دل تشنه ای دارم...! هنوز در حیرتم که عشق تا کجا یاریم خواهد کرد؟ و عشق همیشه منتظر است، اما دریغ که هنوز نیاموخته ام چگونه منتظر ماندن را...؟

آیا می توانم امید داشته باشم که در عبور از فاصلهء این پایان ها و آن آغازها دلم چنان بلرزد، تا که از این لرزش بیدار شود آنچه در درونم خفته است... آیا می شود؟؟؟ عمری به همراه تلنگرها و تولدهای تازه...؟؟؟

خدایا! پروردگارا!

شب به پایان رسیده است! امروزهایم چون موهبتی از دست های مطهر تو به من داده می شود، پس مرا متبرک گردان تا آنها را با عشق به تو تقدیم کنم، به منظور خدمت به محرومان و نیازمندان!

با تکرار نام تو و ارتباطی مداوم با تو، مرا نیروی آن بخش که با مشکلات و با خطرها با شهامت روبه رو شوم! نگذار که ایمان به همنوعانم را از دست بدهم، و مرا یاری ده تا قلبم را خالص و پاک و رها نگاه دارم...!

آمین! یا رب العالمین!

 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.

و این هر دو،

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست!

زندگی، بعضی را طی می کند،

در برخی استخاره می کند،

و با اندکی نشئه می شود!

اما، همه برای یک آفتاب دست تکان می دهیم!

خداوند در دستانی است که در قلب صاحبش، محبت لانه کرده است!

و هیچ چیز این زندگی پایدار نیست:

حتی بودن و نبودن ما!

هیچ چیز این زندگی ماندنی نیست:

حتی نگاههای سرد ما!

هیچ چیز این دنیا بودنی نیست:

حتی تنهایی شبهای ما!

پس باید...!!!

+ نوشته شده در  Mon 21 Aug 2006ساعت 8:49  توسط پرنیان مجنون  | 

خدایا! می بینی فقط با تو هستم...! با خود خود تو! شايد اينها يك درد دل باشد! شايد هم يك شكوه!

اما، هر چه هست، شايد بتواند دلتنگيم را، حس پنهانم را و ياد تو را آواز كند...!

شايد فقط می خواهم از تو بگویم! از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره می كنم و می سرايم و به باران

می گويم...! اما تو...!

می دانم که من را در خلوت باران تنها نمی گذاری...! و يادت می رود كه خودت و عشق من را در چشمانم ببينی! يادت می رود كه روزها ديگر برایم سال هايی است كه می آيند اما نمی روند...!

بدون تو خدای مهربانم طلوع خورشيد را درخشش ستاره های بی فروغ می پندارم! و غروب را با تو، زيباترين طلوع می دانم...!

شايد هم می خواهم از خودم بگویم! از پشيمانیم! از سال هايی كه رفته و من بدون تو اين سال ها را گذرانده ام...!

از خودم كه نمی توانم راهی از قلبم به زبانم پيدا كنم، تا تو بدانی در دلم چه می گذرد؟!

از خودم كه فقط می توانم از ياد تو بسرايم! اما نمی توانم خود تو را بسرايم!

از خستگیم كه هر چه تلاش می كنم، اما زمانه من را در ياد ندارد! من را نمی شناسد! و تو...!!!

روزها ديوانه و شبها دلتنگم...! اما يادم نمی رود، هر چه قدر هم که اين زندگی سخت بگذرد، هر چند اين زمانه من را نشناسد، هر چه قدر هم که اين آدم ها من را گم كنند، تو من را می شناسی! تو من را گم نمی كنی...!

باور نمی كنم یک روزی من را از ياد ببری! من را فراموش كنی! و يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم...! زير باران در دلم حك كردم...!

و فقط تو! تو من را پیدا کردی و فقط تو من را به زيبايی خودت به ياد زمانه دادی...!!!

خدایا! پروردگارا! الها!

هرگز مخواه که به حال خود باشم! دستم را بگیر و راهنمایم باش، بیش از پیش! که به وجودت تا بینهایت محتاجم!
+ نوشته شده در  Sat 19 Aug 2006ساعت 17:14  توسط پرنیان مجنون  | 

امشب سقف ستارهء اتاقم بر روی سرم سنگینی می کند!

مانده ام از چه بنویسم و از که بنویسم و از که بگویم...؟!

از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند؟! یا از تو خدای مهربانم که همیشه حرف های مرا می خوانی؟!

از چه بنویسم...؟!!

از آسمانی که در حال عبور است؟ یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان؟ یا از یک نگاه مهربان؟ یا از خاطراتی که در زیر باران خیس شده؟ یا از غزل هایی که هیچ گاه سروده نشده است؟!

آه خدا! از چه بنویسم...؟!!

از نامه هایی که نوشتم و هرگز به سوی تو خدای مهربانم نفرستادم؟! یا از ترانه ای که هیچ گاه در وصف تو و خود نیافتم و برایت نخواندم؟! از چتری که هرگز زیر آن نایستادم؟! یا از گوشه گوشهء این دل خراب و رسوا؟!

از چه بنویسم امشب...؟!

آه خدای مهربانم! امشب باز هم از آن شب هایی است که غصه مهمان دل من است! از آن شب هایی که یک دنیا درد بی کسی در دل مجنونم موج می زند! امشب باز هم از آن شب هایی است که محو زیبایی مریم ها و ستاره ها شده ام! از آن شب هایی که محو یکتایی و محبت و بخشندگی تو خدای مهربانم شده ام و در مقابل آن شگفت زده از کینه و پستی آدمها...!

امشب باز هم از آن شب هایی است که دلم می خواهد پر بزنم! در آسمان بیکران و بی مدعی تو پرواز کنم و اوج بگیرم...!

امشب باز هم از آن شب هایی است که با گریه هم صدا شده ام و با درد این دل غریب و تنهایم همدم و همنوا هستم...!

امشب باز هم از آن شب هایی است که یاد تو خدای مهربانم بیش از هر چیزی در وجودم جان گرفته است و اشک دلتنگی و غم بر روی گونه هایم جاری شده است!

امشب باز هم از آن شب هایی است که چیزی ندارم بنویسم! هیچ چیز...! جز جای اشک های دلتنگی که بر روی کاغذ افتاده است...!!!

خدایا! پروردگارا! الها!

کجایی؟! تنهایم! بیش از هر زمان دیگری به تو و محبت هایت نیازمندم!

کجایی؟! تو را نمی یابم! تشنهء توام! کجایی...؟!!
+ نوشته شده در  Wed 16 Aug 2006ساعت 8:10  توسط پرنیان مجنون  | 

دختری هستم از اهالی امروز، و به مانند همهء شما!

مرا به خوبی می شناسید! از دیرباز مهمان شما بوده ام! اما حال شاید نتوانید به خاطر آورید که من کیستم؟! چرا که پیشتر به گونه ای دیگر برایتان می گفتم و می نوشتم! و حال همه چیز را متفاوت کرده ام! حتی خود را...!

نمی دانم؟! شاید هدفم را گم کرده ام! امید و آروزهایم را از دست داده ام! و شاید به راستی خود را گم کرده ام...!

اما می دانم در پس این گم کردن ها، در پس این ناامیدی و درد و غم ها، چیزی را یافته ام که بیش از هر چیزی که تا به حال داشته ام برایم با ارزش تر و عزیزتر است! چیزی را یافته ام که بیش از هر زمان دیگری برایم آرامش را به ارمغان می آورد! آرامشی دوست داشتنی و حقیقی! آرامشی که به من حس یک انسان خوشبخت را می دهد...!

آری! من خدایم را یافته ام! خدای مهربان و عزیزم را! همان کسی که همیشه یادش می کردم! همیشه از او طلب یاری و کمک می کردم! اما آیا به راستی با او بودم؟ آیا او را می شناختم؟!

به حقیقت که اینطور نبود! و من از این پشیمانم، غصه دارم که چرا غافل بودم؟! چرا با اینکه یادش را از کودکی همیشه در قلب و ذهن خود داشتم، اما به واقع با او نبودم و به دنبالش نمی رفتم؟!

شاید این مثل به راستی حق را می گوید که؛ تا وقتی سر به سنگی نخورد، چیزی را نمی یابد!!!

و حال که سرم با شدت هرچه تمام تر به سنگی بزرگ و سخت خورده، پی به وجود بخشنده و مهربانش که همیشه با من بوده است برده ام! اما خوشحالم که هنوز دیر نشده است! خوشحالم که او اینچنین برایم مقدر کرده است!

شاید دارد آرزویم را که همیشه از او طلب می کردم، اما همیشه با لحنی سطحی، را برایم برآورده می کند و می خواهد مرا به خواستهء حقیقی دلم برساند! که مطمئنا" همین گونه است! چرا که نشانه های بروز آرزویم را به روشنی نور ماه زیبای شب می بینم...!!!

قصهء‌ آدم، قصهء يک‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان! قصه‌ء بالا رفتن! قصه‌ء پله‌ پله‌ تا خدا...!

قصه‌ء آدم، قصهء‌ هزار راه‌ است‌ و يک‌ نشانی! قصهء‌ جست و جو! قصه‌ء از هر كجا تا او...!

قصهء‌ آدم، قصه‌ء پيله‌ است‌ و پروانه! قصهء‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن! قصهء‌ به‌ درآمدن! قصهء‌ پرواز...!

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام! قصهء‌ همان‌ دلی‌ كه‌ روی‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است! دلی‌ كه‌ از بالا بلندی‌ واهمه‌ دارد! از افتادن...!

پايين‌ پای‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!!!...

خدایا! پروردگارا! الها! معبودا!

دست‌ دلم‌ را میگيری؟ مواظبی‌ كه‌ نيفتد؟ می دانی که من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام! قصهء‌ هزار راه‌ و يك‌ نشانی...!

نشانی ات را اما گم‌ كرده‌ام! باد وزيد و نشانی ات‌ را برد...! نشانی ات را دوباره‌ به‌ من‌ می‌دهی؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبی...؟؟؟

خدایا! پروردگارا! الها! معبودا!

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام! قصهء‌ پيله‌ و پروانه! كسی‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است! به‌ من‌ می‌گويی پيله‌ام‌ را چگونه ببافم؟ پروانگی‌ را يادم‌ می‌دهی...؟؟؟

خدایا! پروردگارا! الها! معبودا!

می دانی که دو بال‌ ناتمام دارم‌ و يك‌ آسمان!‌ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام! قصهء...!!!

مرا به خودم وامگذار! دستم را بگیر و تنهایم مگذار!!!

 

آمین! یا رب العالمین!

+ نوشته شده در  Mon 14 Aug 2006ساعت 12:9  توسط پرنیان مجنون  |