تبليغاتX
دلنامه های پرنیان مجنون
دلنامه های پرنیان مجنون © ParnianeMajnoon.BlogFa.Com
دلنامه های پرنیان مجنون
خدایا! مرا به خودم وامگذار! که بی تو تنهای تنهایم!

تنها...!

تنها کلمه ای که می شود بر من و هوای غریبانه ام جامهء صفت کرد...!

تنها بودم! تنها راه می پیمودم! تنها نگاه می کردم! و شب نشینی هایم به تنهائیم آغشته بود...!

اکنون نیز تنهایم! تنها می نویسم! تنها می نوازم! تنها می خوانم! و تنها صلیب سنگین زندگی را بر دوش می کشم...!

من نیز مسیح تنهایی زندگی خویشم! به تنهایی خداوند مهربانم...!

با اینکه سرآغاز فصل سرسبزی و زندگی است، اما اکنون نالهء خرد شدن پیکر مردهء صدها برگ ناامید، تنها صدای خردشدن تن ها...، تنها صدایی است که حکایت از تنهائیم دارد...!

بی هدف قدم برمی دارم! با پاهایی که حتی با یکدیگر غریب اند، و دستانی که همیشه در خوابگاه عدم و تاریک جیب هایم آرمیده اند و به کابوسی چنان گرفتار...!

چند تار مو سوا از باقی مردگان، طغیان منشانه روی پیشانیم آرام می خزند!!!

حتی خداوند هم غرق در تنهائیم می شود! زندگی روی گونه هایم آرام می خزد! راه می روم، با گام هایی بی معنی! پاهایم دیوانه وار می لرزند...!

خندهء کودکی، به ژرفای سکوت یک دیوانه، به دردناکی ناله های یک زن تازیانه خورده و به سوزناکی فرو رفتن دشنه ای از پشت بر قلب قهرمان افسانه هایم در برابرم نمایان می شود...!

چشم های خسته از بیداریم را آرام و به رسم روزگاران می چرخانم! صورت کودکی زشت در برابرم نمایان می شود! و چه زیباست!! حتی زشت ترین کودکان هم زیبایند...!

چند ثانیه از گذر سرد عمرم را با نگاه تمسخرآمیز آن کودک هم بستر می کنم، ولی نگاهم تلخی هیچ نگاه دیگری را نخواهد چشید...!

باز می گذرم! چرا که برای گذشتن آفریده شده ام...!

آسمان سرخ غروب، برگ های به خون غلتیدهء سرخ، پائیزی سرخ...! ولی هیچ یک به سرخی اندوهی که در قلب نهفته دارم، نخواهد بود...!

غروب برایم نوید اندوهی بیشتر می دهد! و خورشید؛ که هیچ گاه نگاهی در من نیفکند و من نیز در او، آرام آرام، به آرامی یک عمر بی حاصل خود را پشت دوردستان در افقی مبهم پنهان می کند! گاهی می اندیشم که قصد بازی با مرا دارد، و شاید فریب...!! هر روز که تنهایی مرا به نظاره می نشیند دلش به رحم آمده آهنگ رهانیدم را می کند! خود را آرام آرام به افق می کشاند تا به دنبال او راهی شوم! بی خبر از اینکه مرا دیگر پای رفتن نیست...!

آری! هر غروب به امید نجات من از بند تاریک تنهایی، خود را به گوشه ای می کشد و پاسی از گذرش را برایم منتظر می ماند! بی آنکه خبری از من باشد! پس خسته از اندوه من به خوابی زجرآور می رود! کابوس مرا می بیند! و هر صبح به امید رهانیدم از این بند برخاسته، و به آرامی رفتنش باز می گردد...!!!

ولی آیا نمی داند که من محکومم...؟؟؟!! محکوم به سکوت...! تنهایی...! و بیداری...!

او دیگر رفته است! و مرا در تاریکی شب، بیدارتر از همیشه، تنهاتر از هر زمان رها کرده است...!

همچنان قدم برمی دارم!! خسته تر و بیدارتر...! همه در خوابند...!

تمام مردگان! تمام سلاخان! تازیانه زنان...! و تنها تازیانه ای که من اکنون سنگینی و دردناکیش را بر پشت خونین خویش حس می کنم، تازیانهء اندوه است؛ که بیداری با شدتی هر چه تمام، و به سنگینی انتقام شیاطین می نوازد...!!!

 

من يک رهگذرم!

خسته و تنها

گمشده در وادی غربت

تشنه لب، بيجان و بیرمق!

در پيش رويم سرابی بيش نيست

به پيش میروم، به اميد "اميد يافتن"

جرعهایی صفا، صميميت و محبت

اما...! سرابی بيش نيست!

ره پيش روی، آکنده ز خار و خاشاک

خارهای نامرادی و بیوفائی

آزار دهندهء دلهای خسته و خونين

بر جای مانده در ره دلتنگی

رد پای محبت و دوست داشتن

اما...! گنگ و نامفهوم!

در وادی تنهائی، قطره ایی اشک...!

تنها مونس و همدم تنهائی

چکيد، بر خاک رفت، ناپديد شد

و باز هم...! من هستم و اين ره بی پايان

خسته و تنها

گمشده در وادي غربت

تشنه لب، بيجان و بی رمق

بدنبال جرعه ائی... عشق!!!
+ نوشته شده در  Mon 12 Mar 2007ساعت 18:7  توسط پرنیان مجنون  | 

تا حالا شده در اوج نا امیدی و...!!

اتفاقی جالب باعث بشود که حال و هوای شما عوض بشود؟! یا اینکه احساس کنید خانهء دلتان سرشار از عشق و امید شده است؟!...

می دانم که همهء شما یک جورائی درگیر این حس و حال بوده اید یا شده اید و آن را به معنای واقعی تجربه کرده اید...!

من نیز احساس می کردم همهء درها به رویم بسته شده است! دل شکسته و ناامید! ولی ناگهان...!!!

شاید بهتر باشد چیزی نگویم و تنها حرف خود را با شعر زیر بیان کنم!!!

آرزو دارم زینت بخش دفترچهء دلتان عشق باشد و امید و دیگر هیچ...!!!

 

یه آدم تو نیمهء راه

تو دلش یه عالمه آه!

توی جاده دل پریشون

تو شبا منتظر ماه!

یه دفعه یه نور امید

از بالا تو آسمون ها!

می تابه رو قلب خسته اش

رنگش از رنگین کمونها!

حالا اون سقوط رنجو

با چشاش داره می بینه!

از دل روزای رفته

خاطراتشو می چینه!

توی کوچه ها می پیچه

عطر شعر عاشقونه!

از هوای تازهء دل

می خونه چه بی بهونه...!!!
+ نوشته شده در  Tue 7 Nov 2006ساعت 22:18  توسط پرنیان مجنون  | 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت!

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!!!

چقدر زود گذشت! درست مثل یک چشم بر هم زدن! و چقدرخداحافظی با این ماه بزرگ سخت است! اما مشق دلدادگی و تمرین عاشقی هیچ وقت به پایان نمی رسد! و ای کاش نفس های ما موسیقی متن دعای ابو حمزهء ثمالی بود...!

داشتم خاطرات این روزهای خوب رمضان را ورق می زدم! دیدم چه زود لحظهء خداحافظی رسید! عمر این سفر معنوی چقدر کوتاه بود...!

دارند چمدان خدا پرستی را جمع می کنند و با خودشان می برند! پیراهن تقوی، سجادهء توبه، تسبیح اشک...!

دلم می خواهد یک بار دیگر در این باغ دعا قدم بزنم! دعاهای این باغ لطیفند مثل برگ گل! با طراوتند مثل بهار، که همهء آنها پا در میانی می کنند برای آشتی با حضرت دوست...!

اکنون پا شده ام و آمده ام در کوچهء سحر، هوای دست نخوردهء صبح این سرزمین صورتم را نوازش می دهد! باز هم ماه رمضان برای خانه ها چشم روشنی آورده است! برکت سحری، آغاز روزه داری، شعر بلند شب بیداری...! ولی! آسمان بدون ماه چقدر از هم صحبت خالیست! انگار همین دیروز بود که هلال ماه، برکت روزی حلال این ماه را به ما یاد آوری کرد! ولی! غصه اتون می گیرد، اگر بگویم دیگر غروب ها با "ربنا ..." کسی سفرهء دل پهن نمی کند! دیگر سحرها کسی با "اللهــــم انی اسئلک...." بخت خفتهء ما را از خواب بیدار نمی کند...!

ماه رمضان! ماه خوب خدا!

داری می روی سفر؟! ۱۱ ماه می خواهی بر نگردی؟! دلم می خواهد خوب نگاهت کنم! داری می روی و من را با این گرگ های گناه تنها می گذاری؟! دلت می آید؟! گردن کلفت های محلهء معصیت دوباره می خواهند بیایند! می خواهی من را با این بازوی بی زور کنار خیابان زندگی رها کنی؟!...

دلم می خواهد به تو سلام کنم! آخ که چقدر دل آدم برای سلام پـُر است...! آن خداحافظی که قلب آدم تند تند می زند و دست خالی آدم رو می شود!! دلم می خواد به تو بگویم: سلام ماه رمضان...! و خوب می دانم این جمله که از دهان من بیرون بیاید، یک سنگ برمی دارد و در جام چشم هایم می زند تا اشک در چشم هایم بنشیند! تازه یادم می آید که تو داری خداحافظی می کنی...!!!

و اما؛ ما مسافر شهر رمضانیم، اما نباید خیال کنیم سفر تمام شده است و باید کوله بار سفر را زمین بگذاریم و برویم! نـــــه...!!!

سفر تازه شروع شده است و ۳۰ روز روح و جانمان را از ناپاکی ها ستردیم! و امروز مثل کودکی پاک و رها باید میلاد خویش را جشن بگیریم و از نو شروع کنیم...!

آیا شنیده ای حاجی وقتی از مکه بر می گردد پاک و بی گناه است؟!

آیا میدانستی وقتی حج تمام می شود جواز گناهش بعد از بازگشت گشوده می شود؟!

اکنون همانند حاجی هستیم که از مکه برگشته است! باید مانند پرستاری شفیق با ذهنی مضاعف از کودک روحمان مراقبت کنیم!

خدایا! الها! پروردگارا!

یک دست دعا دارم که مثل کاسهء گدایی به سمت تو دراز شده...!

خدایا! در این صحرای رمضان، سواد آبادی عشق و آلاچیق محبت تو را من با همین کوره سواد دهاتیم پیدا کردم...!

خدایا! من بلد نبودم همهء دعاهای این شهر را بخوانم! ولی دست کمش این بود که: بر روی دستمال دستم همهء آبرویم را بخاطر تو گریه کردم...!

خدایا! یادم دادی که با این ماه خداحافظی نکنم و هیبت این ماه را حیای چشمم بکنم! بگذارم گناه از من بترسد...!

خدایا! در این شهر رمضان من غریبهء آواره را راه دادی! من کجا و طواف شب قدر کجا؟! من کجا و عزاداری برای مولا علی(ع) کجا؟!

بار خدایا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت و اندوهمان را به رفتن ماه ما خیر و نیکی عوض ده! و برای ما در روز عید و روز روزه گشودنمان مبارک و نیکو گردان! و آن را از بهترین روزهایی که بر ما گذشته است قرار ده که جالبترین و بدست آورنده ترین روزها برای عفو و گذشت، و نابود کننده ترین برای گناه باشد! و برای ما آنچه از گناهانمان که پنهان و آنچه آشکار است را بیامرز...!

بار خدایا! با گذشتن این ماه از گناهان ما بگذر! و با بیرون رفتن آن ما را از بدی هایمان بیرون ببر! و بوسیلهء آن ما را از نیکبخت ترین اهل آن ماه و از با نصیبترین ایشان در آن و از بهره مندترین آنان از آن قرار ده...!

بار خدایا! ما را در روز فطر و روزه گشودنمان که آن را برای اهل ایمان روز عید و شادی و برای اهل دین خود روز اجتماع و گرد آمدن و روز تعاون و کمک کردن به یکدیگر قرار دادی، از هر گناهی که آن را انجام داده ایم، یا کار بدی که پیش از این کرده ایم، یا اندیشهء بدی که در دل داشته ایم، بسوی تو توبه و بازگشت می نماییم! توبهء کسی که رجوع به گناهی را در دل نمی گذراند، و پس از توبه در گناهی باز نمی گردد! توبهء خالصی که از شک و دو دلی پاکیزه باشد! پس آنرا از ما قبول فرما و از ما راضی و خوشنود شو، و ما را بر آن ثابت و پا بر جا گردان...!

بار خدایا! ترس کیفر ترسیده شده(دوزخ) و شوق و دوستی پاداش وعده داده شده(بهشت) را روزی ما گردان تا اینکه لذت و خوشی آنچه(آمرزشی که) از تو می خواهیم و اندوه آنچه(کیفر بر گناهانی که) از آن بتو پناه می بریم دریابیم...!

بار خدایا! از پدران و مادران و همهء هم کیشان ما هر که از ایشان در گذشته و هر که در نگذشته تا روز رستاخیز در گذر...!

بار خدایا! ما را در تقصیر از ادای حق خود ملامت و سرزنش مکن، و عمرهای ما را که در پیش است به ماه رمضان آینده برسان! و چون ما را به آن ماه رساندی، بر انجام عبادت و بندگی تو که شایستهء توست یاریمان فرما! و بر رعایت فرمانبری که سزاوار آن ماه است برسانمان! و عمل شایسته ای را که سبب بدست آوردن حق توست در دو ماه(ماه رمضان کنونی و رمضان بعد) از ماه های روزگار برای ما روان ساز و ما را برای بجا آوردن آن توفیق ده...!!!

آمین! یا رب العالمین!

 

عید سعید فطر را به شما عاشقان الهی تبریک می گویم! و امیدوارم تمامی طاعات و عباداتتان مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشد...!

مثل همیشه از همهء شما عزیزان التماس دعا دارم!!!
+ نوشته شده در  Mon 23 Oct 2006ساعت 21:59  توسط پرنیان مجنون  | 

گاهی ما آدم ها توی گذران روزمرهء زندگیمان ناگهان با چیزی برمی خوریم که کاملا" متحول و شگفت زده می شویم! آن چیز می تواند هر چیزی و هر کسی باشد! حتی چیز معمولی که بارها با آن مواجه بودیم و خیلی راحت از کنارش گذشتیم! اما چرا یکدفعه آن چیز باعت تغییر و دگرگونی تو می شود؟! باعث تلنگری عجیب به روح و وجودت می شود؟!...

همهء عجیب بودن آن بر می گردد به موقیعت و زمانی که ابراز می شود! برمی گردد به خواسته هایی که در آن زمان به دنبالشان هستی!...

و حالا این اتفاق عجیب برای من افتاده است! و من کاملا" بهت زده و گیج از این تلنگر...!!!

واقعا" نمی دانم چه چیزی باید بگویم؟! چگونه ابراز کنم؟! شاید هم می دانم، اما می خواهم که تنها و تنها از برای خود نگهش دارم! چرا که نشانه ای زیبا و عظیم از خدای مهربانم است!...

« شخصی در خواب خودش را در صحرایی می بیند، كه صحرای زندگی او بود! همهء صحنه های زندگیش از جلوی چشمانش رد می شدند و در همهء آن صحنه ها  2 رد پا بر روی شن های صحرا وجود داشت! یكی رد پای خودش و دیگری رد پای خدا...!

ناگهان چند صحنه از صحنه های سخت زندگیش را می بیند كه فقط یک رد پا در آن وجود داشت!!

از خواب كه بیدار می شود، می نشیند و با خدایش راز و نیاز میكند كه: ای خدا! مگر تو وعده نداده بودی كه من بندگانم را در تمام مراحل زندگی كمک می كنم و تنهایشان نمی گذارم؟! پس چرا در مشكلات مرا به حال خودم واگذار كردی و تنهایم گذاشتی؟!!

ندایی از آسمان برآمد كه: بندهء من! من در آن صحنه ها تو را در آغوش خود گرفته بودم و حمل می كردم...!!!»

من بارها و بارها با این داستان کوتاه و عمیق مواجه شده بودم! و شاید همهء شما نیز آن را خوانده اید! اما می دانید؛ هیچگاه تا به این زمان از عمر کوتاه خود به مصداق راستین آن نرسیده بودم! شاید قبلا" نمودهای بسیاری از آن می دیدم و آن را به خیال خود درک می کردم، اما حال معنای آن را با همهء وجود می فهمم و همین اعتقاد و ایمانم را محکم تر و راسختر می کند! عشق وجودیم را به پروردگارم فزرون تر می نماید!

زندگی به مانند یک صفحهء تازه و سفید است، که هر روز صبح ما را از خواب بلند می کند، می آورد و می نشاند بر سر راه کلی ماجرا!!!

و حال من به واقع می دانم که اگر با اویی که آن بالا بالاهاست یا که با بازیگوش بغل گوشم، رفیق صمیمی باشم، برایم کلی پارتی بازی می کند! برایم خیلی جاها مخفیانه کمک هایی می دهد که همه را انگشت به دهان می گذارد...!!!

پس حال من دستم را برای همیشه به او می دهم و اینبار با همهء وجود می گویم که:

خدایا! مرا به خودم وامگذار که بی تو تنهای تنهایم! بی تو هیچم...!!!

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند راه به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیاه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیاه شود

بهتر ز داغ مهر نماز!

از سر ریا نام خدا نبردن از آن به

که به زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا! خدا!!

مرا چه غم که شیخ شب در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت مرا ز غم سرشت...!!!

+ نوشته شده در  Sat 7 Oct 2006ساعت 21:34  توسط پرنیان مجنون  | 

خوابیده ام در خلوت شب هایم! در تاریکی نمور احساسم! همه جا سکون، همهء امتدادها در مبهم ترین روزنه منتظراند؛ توهم فوران می زند، و امروز، روز دیگریست...!

بیدارم کن! از این خواب قدیمی غافلان، تا سحرم را با جرعه ای از نام تو آغاز کنم و روزه بگیرم، روزهء نور، روزهء انتظار، روزهء صبر...!

پس روزهء مرا جزوء روزه داران حقیقی قرار ده! و تردید را از عبادتم بستان! و آن را جزوء عبادت کنندگان صمیمی ات قرار بده! هر چند که در خبط و عصیان غوطه ورم، به متحولی این روز جرمم را ببخش!

باشد که قلب چرکینم از رحمانیت تو صیقل یابد و زمستان دلم در "شهر مبارک رمضان" تو بهاری شود! ای معبود جهانیان...!!!

ماه رمضان هم آمد! راستش این ماه یک جورایی است! حالتی در آن است که نمی شود آن را توصیف کرد! سخت است! باید هر کسی خودش لمس کند، تا بفهمد مزه اش چیست؟!  

آن سحر بیدار شدن هایش، بی خوابی هایش، گشنگی هایش، تشنگی هایش، دعاهای هنگام سحر و افطار، ربنائی که می گوید و در آن هنگام موی را به تنت سیخ می کند، و به میهمانی خدا رفتن!! همه و همه برای خودش دنیایی دارد...!

وای خدای من! به راستی این ماه چه ذوق و شوقی را با خود دارد! چه نور و برکات و احساس های پاک خدایی را همراه خود می آورد!

هر سال قبل از اینکه ماه رمضان آغاز شود، ذوق و شوق زیادی دارم! از اینکه ماه رمضان نزدیک می شود، از اینکه مهمانی بزرگ خدای مهربانم شروع می شود، از اینکه حداقل یک ماه از ماه های سال را گناه و معصیت کمتری انجام می دهم و حداقل پیش خدای مهربانم روسفیدترم، از اینکه در هر قدمم عبادت است، از اینکه همهء سعی خود را بیش از پیش می کنم تا از کوچکترین گناه به دور باشم، از اینکه به خدای مهربانم نزدیکترم، از اینکه خدای مهربانم میزبان من خواهد بود، از اینکه لحظهء خوش افطار را باز تجربه می کنم، از اینکه شب قدر دیگری را باز در پیش خواهم داشت...!!!

آری! از همهء این زیبائی ها خوشحال می شوم و در پوست خودم نمی گنجم! آنقدر شاد می شوم که چند روز پیش از آغاز ماه به استقبالش می روم و روزه می گیرم! هیچگاه از اینکه باید 30 روز تمام، مدت زیادی گرسنه و تشنه بمانم گله مند و شاکی نبودم! چرا که هیچگاه احساس تشنگی و گرسنگی را احساس نکردم! آنقدر غرق در شادی های این ماه می شوم که حد ندارد! ماه رمضان از کودکی برایم خاطره های زیادی را در ذهنم باقی گذاشته است! خاطره های قشنگی که هر سال تکرار می شود و مرا مشتاق تر می کند:

دو روز قبل از ماه رمضان که روزه می گرفتم...!

سحری های ماه رمضان که در خانوادهء ما همیشه پر از شادی است! چقدر بابایی سر به سرمان می گذارد، وقتی می خواهد بیدارمان کند، و چقدر شیطنت می کنیم...!

وقت نماز صبح که خانوادگی با هم پشت بابایی نماز می خوانیم و عرش دنیا را سیر می کنیم...!

روزهای ماه رمضان که پر است از لذت خواندن کتاب آسمانی خدای مهربانم، ذکرهای شیرینی که می گویم، نمازهای خالصانه ای که با لب های خشک خودم می خوانم...!

روزهایی که در کنار دوستانم و استادان زندگیم به فراگیری بیشتر قرآن خدای مهربانم و احکامش می پردازم! روزهایی که همیشه صدایم و ذریهء ائمه بودنم برایم بیش از پیش دردسر می شود که باید من هم حتما" هر روز این ماه را همراهیشان کنم و  با آنها بخوانم...!!!

وای! این قسمت خاطراتم برایم از همه قشنگتر است که همیشه در ماه رمضان برای اینکه سر به سر دوستان و خانواده و همکلاسی های خودم بگذارم، دائما" اعلام ساعت می کردم و دقیق به آنها می گفتم که چقدر به افطار مانده است: از الان دقیقا" 4 ساعت و 25 دقیقه و 7 ثانیه به افطار باقی مانده است!!! بیچاره ها با این اعلام ساعت های من اگر گشنه نبودند، گرسنه می شدند و احساس ضعف می کردند...!

یک ساعت قبل از افطار همیشه خانه بودم و با خواهر و مامانی سفرهء افطار را می چیدیم! همیشه با خواهر جان سر تزئین سفرهء افطار دعوا داشتیم و کل کل می کردیم! چه چیزهایی که در سفره نمی گذاشتیم: 3 نوع خرما (خرمای سیاه، رطب، خرمای خشک)، 2 نوع پنیر (تبریزی و خامه ای)، کره، چند نوع مربا، خامه، حلوا شکری، بامیه و زولبیا، انواع نان(لواش، سنگک، بربری، بربری فانتزی، نان شیرینی، نان تست، نان روغنی)، شیر، چایی، آبمیوه، سبزی، سالاد، سوپ، غذا و یک قرآن کوچولو با یک کتاب دعای کوچولو...! همیشه بابایی از اینکه این همه خوراکی توی سفرهء افطار می گذاشتیم، ناراحت می بود و به همهء ما می گفت: مگر سفرهء افطار نیست؟! مگر نیستند کسایی که همین نان و پنیرش را هم ندارند؟! چرا اینقدر...!!!

همیشه سر سفرهء افطار همهء خانواده جمع هستیم! هیچگاه بابایی بیرون از خانه افطار نمی کند! یعنی بابایی اصلا" عادت ندارد بدون خانواده چیزی را بیرون بخورد! بقول خودش عذاب وجدان می گیرد که خودش چیزی را بیرون بخورد و خانواده اش از آن چیزی نخورند! همیشه به بابایی به خاطر این حس خانواده دوستیش افتخار می کنم...!

نزدیک های وقت افطار همه سر سفره می نشینیم و هر کسی در دل خودش دعایی می کند و دعاهای نزدیک افطار را می خواند! وقتی الله اکبر گفته می شود همه با یک خرما افطارمان را باز می کنیم و هر کسی هر چیزی که دوست دارد می خورد! بعد از آن حالا سر این دعوا است که چه کسی سفرهء به این شلوغی را جمع می کند...!!!

وای خدای مهربانم! ماه رمضان چه صفایی دارد! هر سال ماه رمضان پنجشنبه ها و جمعه های آن خانهء اقوام دعوت هستیم و ما نیز همهء آنها را دعوت می کنیم! و این یک سنت برای خانوادهء ما شده است! همهء اقوام دور هم جمع می شوند و با هم افطار می کنند! هر سال بر سر اینکه چه کسی چه روزی دعوت کند، با هم بگو مگو می کنند! طوری می شود که دو هفته قبل از ماه رمضان هر کسی یک روزی را رزرو می کند! همیشه بعد از افطار سریال های تلوزیون را که با هم می دیدم! چقدر شاد بودیم! همه با هم می خندیدیم و لذت می بردیم! چه لحظات خوشی بود...!

شب های نوزدهم و بیست یکم و بیست و سوم برای من بهترین شب ها بودند! شب های قدر، شب های شب زنده داری، شب های راز و نیاز خالصانه و صادقانه با خدای مهربانم، شب های توبه و نیایش، شب های گریه...! در این سه شب به اندازهء همهء سال گریه می کردم و با خدای خودم حرف می زدم! هر سال این 3 شب خانهء دوست مامانی دعوت می بودم! مراسم بزرگی داشت! بزرگی آن تا به این حد بود که 4 هزار زن در یک حسینیهء بزرگ جمع می شدند و اعمال آن شب را انجام می دادند! دوست مامانی همیشه به من لطف داشت! چون صدای خوبی داشتم و قبلا" مداحی کار کرده بودم، دعای جوشن کبیر ان شب ها مال من بود! باید برای آن همه زن مراسم جوشن کبیرش را اجرا می کردم! به قول خودش من این دعا را با یک سوز دلی می خواندم که همه به راستی معنی آن را می فهمیدند و گریه اشان می گرفت! وقت مداحی که می شد، کارها به دوش دوست مامانی که مداح بزرگی هم بود، می افتاد و همهء چراغ ها خاموش می شد و دیگر هر کسی به خودش تعلق داشت و تا آنجا که دلش می خواست اشک می ریخت و با خدای مهربانش راز و نیاز می کرد...!

اما از امسال انگار دیگر لیاقت خواندن آن دعای عظیم و زیبا را برای همهء آن دلباخته های پاک ندارم! انگار دیگر این لطف زیبا و دوست داشتنی از من گرفته شده است...!!!

زمانی که موسیقی ناب و پر اشک مناجات از مساجد پر می گیرد، دست آدم های نیازمند به سوی طلب خدا به آسمان بلند می شود...!

هر کسی که این ماه و قدرش را درک کند، دست دلش را می گیرد و به بازار پر از ذکر و دعای رمضان می آورد...!

خدایا! الها! معبودا! پروردگارا!

نمیدانم لیاقت میمانی تو را دارم یا نه؟! نمیدانم مرا به درگاهت راهی هست یا نه؟! نمیدانم این بندهء گنه کارت را قابل میدانی یا نه؟! نمیدانم میتوانم تو را دوباره فرا بخوانم یا نه؟! نمیدانم ضجه های مرا میشنوی یا نه؟! نمیدانم دوباره مرا میبخشی یا نه؟! نمیدانم...!

اما تو را قسم به حرمت این ماه پر برکت و پر فیض! مرا در این وادی نادانی و ناتوانی بیش از این سرگردان مکن! به من فرصتی دیگر ده تا از کینه، بدی، حب و بغض، بی ایمانی و گناه، خود را پاک کنم! فرصتی دیگر ده تا تو را بیابم...!

خدایا! من میترسم! از تنهائی و از خشم تو میترسم...!

خدایا! مرا در این امواج سرگردانی رهایم مکن! من بنده ائی ضعیف و نادان بیش نیستم! نور و لطفت را از من دریغ مدار...!

خدایا! الها! پروردگارا! معبودا!

میان این همه صفا، دل به دنیا بستم! اما هنوز هم این قلب برای تو جا دارد...!!

یکی سجادهء نیازش را به درگاه احدیتت گسترده و صورتش را غرق گلاب اشک کرده است! یکی به ستاره چینی رفته است، و دست هایش پر از ستاره است! یکی چشم در چشم اشک شمع سقا خانه دوخته است!...

خلاصه هر کسی، با همین چیزهای قیمتی در دسترسش به اینجا آمده است تا بتواند دل خدا را بخرد و ببرد!!!

و من بیدل و خسته، عاشق و آمادهء اوج گرفتن رو به آسمانت میکنم و می گویم:

غم دل با که بگویم؟! که دلدار تویی!!!

خدایا! شرمنده ام...!

عطر سجاده های امام سجاد(ع) همه جا را عطر آگین کرده است! من به کدام سجاده ام دل خوش کنم؟!!

خدایا! وقتی آینهء غیرت در کربلاست! من روبروی کدام صنمی از این دنیا به پیرایش خود بپردازم؟!!

خدایا! با هر اسمی که دوست داری بخر! من حرفی ندارم! فقط بخر...!

ذلیلم و زردم مثل شله زردای نذری مادر جان...! در مانده و سیاهم مثل پیراهن های مشکی تاسوعا و عاشورا...! شرمنده و آشفته ام مثل موهای آشفتهء صحرای کربلا...!

خدایا! قربان عنایتت! بخر معبودا! بخر الها! بخر پروردگارا...!

دست رد به سینهء نیازمند مغفرتت مزن...!!!

خدایا! الها! پروردگارا! معبودا!

رزق ما را از این میهمانی، رحمت و مغفرتت قرار بده...!

و لذّت ما را از هر چه جز رضایت توست برهان...!

و یاد خود را عیش مدام ما بفرما! بهشت هم بی تو برزخ بی روح تکرار است...!

چنان کن که جز حمد تو نگوییم! جز گل وجودت نبوییم! و جز وصل به عشقت نپوییم...!

دست توسل و ریسمان های توکل، بال های پرواز ماست! رشتهء اتصال ما را از خودت جدا مکن...!

و در غرفه های آسمانی، همنشینانی آسمانی برایمان قرار ده...!

 

رمضان ماه تقریب عاشق و معشوق، هم بر عاشق و هم بر معشوق مبارک بادا...!!!

پرنیان مجنون از خدای مهربانشان قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز را خواستار است و از حضرت حق عاقبت به خیری دو دنیا را برای شما آرزو می کند!!!

و پرنیان مجنون تنها یک خواهش از شما عزیزان دارد : در نیایش هایتان، در هنگام سحر، بر سر سفرهء افطار از او هم یادی کنید و التماس دعای او فراموشتان نشود...!!! 

و در آخر:

اَللّهُمَ عَجِل لِوَلیکَ الفَرَج...

+ نوشته شده در  Sun 24 Sep 2006ساعت 23:15  توسط پرنیان مجنون  |